هند، دختر عبدالله ابن عامر، زوجه یزید، گفت : در بستر خفته بودم، درِ آسمان را دیدم گشوده و فرشتگان دسته دسته نزد سر حسین می آمدند و سلامش می گفتند.در آن میان پاره ای ابر دیدم از آسمان فرود آمد و مردان بسیار بر آن بودند و مردی درخشنده روی - مانند ماه - میان آنها بود. پیش آمد و خم شد و دندان های حسین را میبوسید و میگفت : " ای فرزند، تو را کشتند. میشود تو را نشناخته باشند ؟ از آب نوشیدن تو را منع کردند. ای فرزند، من جد تو پیغمبرم و این پدرت، علی مرتضا و این برادرت حسین و این عم تو ، جعفر و این عقیل و این دو حمزه و عباس اند." و یکی یکی خاندان را شمرد.

ترسان و هراسان از خواب برجستم و روشنایی دیدم از سر حسین می تافت.در طلب یزید شدم. او را در خانه تاریکی یافتم. روی به دیوار کرده و میگفت : "مالی للحسین ؟ مرا با حسین چه کار ؟ چه زیان اگر رنج و آزار او را تحمل میکردم و او را در سرای خویش می آوردم و هرچه میخواست در فرمان او میگذاشتم ؟ هر چند پادشاهی مرا وهن بود، قرابت رسول خدا را مراعات کرده بودم. خدا لعنت کند ابن مرجانه را که راه چاره بر او بست و به کشتن او مرا مبغوض مسلمان ها کرد و تخم دشمنی من در دل های آنها کاشت و برّ و فاجر را دشمن من کرد. " و سخت اندوهگین بود.خواب را با او گفتم. سر به زیر انداخت ...

 

+ دلم هوای بوی سیبکرده، هوای بودن در قافله ی عشق. گفته اند دیدن کربلا حال و هوایی دارد، وصف ناشدنی. 

چگونه اندوهم به آخر رسد و گریه ام کم شود، وقتی میبینم این قافله سالار لایق کربلا بود ... باید تجربه میکرد آن حال و هوا را... که اگر میرفت، انگار من هم با خودش میبرد. که انگار من هم زائر صحرایش میشدم ... دل خوشم که : الصبر، مفتاح الفرج ...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٦ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم