پیش آمده که با شدت مخالف کاری باشید، و بعد که از اتفاق فاصله گرفتید، یا چند روز و حتی چند ماه که گذشت، متوجه شوید خیلی هم مهم نبوده و بی خود با کسی بگو مگو کرده اید. این قسمت بد ماجراست.

گاهی هم وقتی داخل ماجرایی هستی، نمیتوانی درست رفتار کنی. زندگی پر است از این اتفاق ها. یادم هست قدیمی ها میگویند، یک سیب را که هوا بیندازی، هزار چرخ میزند تا به زمین برسد. شاید الآن فهمیده ام منظورشان را. این که باید در قسمت بد ماجرا، امیدوار میبودم به فردایی که پیش رویم هست. و آن فردا، همین امروز من است. این قسمت خوب، شاید خیلی خوبِ ماجرای من است. این امروز ها...

در قسمت بد ماجرا، روز هایت سیاه بوده. عید و صفا و صلحی نبوده. فکرش را هم نمیکردی. امروز را نمیخواهم برگردم به سیاه بازارِ آن روز های دل. وارد قسمت خوبِ ماجرا که میشوی دنیایت از این رو به آن رو میشود. باید یکی هر روزت را تبریک بگوید. که هر روزت عید شده. یکی از آن سر دنیا، پیش دستی کند، زرنگی اسمش را بگذارم، عید را ، امروز را، تبریک بگوید. کاری که با مقیاس های ذهنتی ات درست در نمی آمد ! تو هم سرخ و سفید شوی که چرا تو زرنگی نکردی ؟! ... (که خودش عیدی ای بود که شاید هیچ کدام از شما در عمرتان تجربه اش نکرده باشید. اینگونه ... )

+ ایوان کسری که فروریخت، آتش که خاموش شد، جهان که در سکوت فرورفت، پا به زمین گذاشت روح زمین و زمان، زمین معنا گرفت. انسان شرف یافت.محمد صلوات الله علیه، نزول اجلال کرد بر زمین.و حالا ... خدا خواست که من و تو از پیروان کسی باشیم که همه ی جهان برای خاطر عزیزش خلق شده است.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٠ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم