و این بازی ذهن و قلم، چه پر است از عشوه های نهفته در وجودِ آدمی. و طبع و ذوق که رخ می نماید در قطره قطره جوهرِ ذاتش. و انسان مگر چند چشم و گوش مَحرم میشناسد تا بتواند دل خود را در پرتو نگاه ها قرار دهد ، بی هیچ پرهیز و گریز ؟!

نگاه او به این قلم، کفایت میکند برای سرمستی وصف ناپذیر من. اگر چشمان عالمی حتی نسبت به من کور شوند. حتی گنگی هایم در سفرهای پیچیده ی مان را مینویسم، خط خطی بیشتر، در دهلیز های روحم، تا او بعد تر ها بتواند بنگرد و دریابد گاهی وقت ها سکوت، چ بد میکُشد آدمی را. چ بد خطّاطِ عمرش میشود ... آخر مگر زبان راز را چه کسی جز او باید بشنود ؟ ...

و زبانِ حالم، چشمی ست ، سرمه ی انتظار کشیده  و گوشی منتظر تر. که هرچه میبینم و میشنوم، رنگ و بوی انتظار دارد. صد هزار بال روحانی شاید از این انتظار نصیبم شده. که بچشم طعمش را. که فردا روزی که هوا از گرگ و میشی اش در آمد، وقتی کم کم این انتظار داشت رشته های روحم را به هم میبافت ، مجالی برای روی زمین ماندن پیدا نکنم ...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٤ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم