... و چون آن شجره ی طیبه بالیدن آغاز کند و نزدیک کمال رسد، عشق از گوشه ای سر بر آرد و خود را درو پیچد تا به جایی رسد که هیچ دست بشر به آن نتواند رسید ... و چندان که پیچ عشق بر تن شجره زیادت کند، به یکبارگی علاقه منقطع میگردد. پس آن شجره روان مطلق گردد و شایسته آن شود که در باغ الهی جای بگیرد ...

همیشه قبل از چکیدن اشک هایم رفته ای. هیچ کس نبوده امّا تا اشک هایم را پاک کند. هیچ کس نیست... بی حس شده ام از درد. از بغض. ثانیه به ثانیه ای، رد اشکی صورتم را میسوزاند. همیشه قبل از آمدن یادم میرود آرام در گوشت زمزمه کنم که به خاطر این دخترک بینداز که قرار است فقط چند ساعت از این شبانه روز خدا، روزت را سپری کنی برابر دیدگانِ همیشه چشم انتظارش، تا وقت رفتن که شد، و باز هم از یادت رفته بود که یادش بیندازی، اینقدر سخت نباشد برایش.

پلک هایم میلرزند. چند ثانیه بعد شانه هایم . وجودم را لرزه میگیرد. وجودی که خود بهتر از من میدانی چیز قابل گفتنی ازش باقی نمانده. همه را با خودت بردی. بردی و حالا میخواهی دم نزنم از خودم، از خودت، از تو ... از تو که تمامِ من شده ای ... که خواه ناخواه باید پیدا کنم خودم را در آن سر دنیا، همان جایی که تنها قدم هایت، شده افسانه های عاشقی شان. چ برسد با خبر شوند از رسم عشق و عاشقی ات ...

همین دو روز پیش بود. انگار نه انگار که همین دو روز پیش بود که بعد از دیدارت،به پهنای صورت اشک میریختم. انگار نه انگار که چند روز قبلش هم و چند روز قبل ترش هم ...اینبار امّا آسمان دلم بد ابری شده بود.بارانی. طوفانی حتی.

گفتمت بمان ... گفتی مرا باز می آیم... باز خواهی گشت ...

+ ابری در آسمان دلم میگرید ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم