"مرد" توی رمان جا نمیشود. این را از قیداری که هنوز نخواندمش،‌فهمیدم. من اما میگویم مرد نه تنها در رمان، که در خیلی جا ها ، جا نمیشود. مرد در فاصله جا نمیشود. مرد در دوری حل نمیشود. مرد در گم نامی و غیبت فیزیکی اش هم باید مرد باشد. من اما مردی را میشناسم که با وجود تمام فاصله ها ...

قیدار ابرو کج میکند و رو به رضا میرزا قلمدون می گوید : آخر مرد، نانت نبود آبت نبود. همین اول داستان دلبرِ ما رو شَل و پَل کردی که چه ؟ نگفتی قیدار یا دل به کسی نمیدهد یا اگر دل به کسی بدهد، واویلا ! ...

 ادب مرد، مرام و معرفت و لوطی گری ست. او برای همه ی جزئیات زندگی اش ادبی خاص دارد، غذا خوردنش، رفاقتش، سفرش و ... و همه چیزش. عشق بازی اش هم ادب دارد. حرمت دارد. گم نامی دارد زندگی اش. سازش دارد با آدم های دور و برش.  بنیان وجودش بر ادب و معرفت و اخلاق گذاشته شده و این اول نایابِ روزگارِ ماست. ادب مرد، شانه خالی نکردن زیر درد های روزگار است. همین درد هایی که این چند روز داشت نفس را از زندگی ام میگرفت شاید. اخلاق مرد این است، زیر این همه بی وفایی، با وفا ماندن. خسته نشدن، نرفتن ، مرد ماندن ...

آنها که ندیده اند، حق دارند بگویند این که نوشته ام، افسانه است.یا دقیق تر ، اسطوره. ولی من مردی را میشناسم که...

قیدار فقط یک داستان بود. همه ی آن ها که خواندند قیدار را ، به کتاب سپردند جوانمردی را و بستند داستان "مرد" بودن را ...و "قیدار " را. زندگیِ من امّا بوی داستان قیدار را گرفته و آجر به آجرش بوی وفا ...

 

+ و من گذشت زمان را اینگونه حس میکنم ... 

+ و امروز صبح، پشت فرمان ...

بهانه ی این مرد نوشته، دیشبی بود که بعد از یک هفته، و به نظر من یک عمر، با خیالی آسوده گریختم به ... هم آنجا که باید.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم