قسمت اول داستان برمیگردد به روزی مثل امروز. روزی که تا همین امروز هم برایم سوال بود. هم اسمش، هم رسمش ! قضیه چیست یا چه بوده و یا اصلا چه خواهد شد  را نمیدانم.اما میدانم همین که هست را، همه خیلی دوست دارند. و حالا همین خیلی ها، اصلا بدون اینکه بدانند ولنتاین خوردنی ست یا پوشیدنی، فقط میدانند باب شده است باید برای هم آن ها که دوستشان دارند، هدیه بگیرند. مقداری جست و جو کردم، تاریخچه اش را پیدا کنم. به این افسانه رسیدم که ...

کلودیوس دوم. فرمانروای روم باستان. با عقاید عجیب و کلودیوسی !  یکی از آن ها،( و همانی که ولنتاین را رقم زده! ) این بوده که مردان مجرد، نسبت به مردانی که همسر و فرزند دارند، جنگجوترند.از این رو قدغن میشود ازدواج برای آن بخت برگشته های مجرد. در این میان، یک خدا با خبری، والنتاین نامی، مخفیانه عقد میکند آن سربازان را با دختران محبوبشان. خدا خیرش دهد ! اما از بد روزگار، کلودیوس از این جریان باخبر میشود و دستور به زندانی کردن والنتاین میدهد. زندان بان هم دختری داشته و ... اصلا اصل قضیه شاید برمیگردد به همین دخترِ زندان بان. خدا میداند ! سرانجام، طناب دار کشیش را به جرم جاری کردن عقدِ عشاق در برمیگرد و ... میشود نماد عشق برای همان خیلی ها...

خلاصه، از قدیم ها که به امروز برسیم، این هایی که دم از عشق میزنند و در همچین روزی معشوقه ی خود را هدیه باران میکنند، دلم میگوید از عشق هیچ بویی نبرده اند راستش... باید ببینی اگر یک روز، تنها یک روز، از خواب بلند شدی و دیدی دیار تا دیار فاصله افتاده بین تو و عشقت، باز هم مردِ آن عشق هستی یا نه. باز هم امروز روزی وجود خواهد داشت که بخواهی به زحمت بیندازی خودت را یا ... . و حواستان باشد، من عشق های امروزی را نمیگویم. عشق های یک روزه را نمیگویم. عشق حرمت دارد. من "عـشـق" ، رحمة ا.. علیه را میگویم. و سخت است هم او که باید باشد، نیست. او که معنی کرده عشق را برایت.و فرق میکند دیرو با امروز، به سبب نبودِ هم او که باید میشنید ...

قسمت دوم ناخودآگاه در سالنی بسی بزرگ ببینی خودت را. نشسته روی صندلی و منتظر. منتظر مردی که قرار است بیاید و مجری او را دانشمند خطاب میکند. یک لحظه اگر سرم رابرمیگرداندم، دور و برم پر بود از زوج های جوان و من آن وسط چه میکردم را خدا میدانست فقط . بعد از کلی تشویق و تارف تکه پاره کردن، چشمانمان به جمالِ دکتر انوشه روشن شد. حرف های خوبی میزد شاید. برای هم آن ها که ازدواج کرده اند. و فهمیدم حکمت وجود این همه زوج را. میگفت از چشم تا قلب، راهی ست که از عقل نمیگذرد. و راست هم میگفت. میگفت بعضی ها سرشان به سنگی میخورد که تا دیروز به سینه شان میزدند. میگفت بعضی ها به دست هم پیر میشوند، به جای اینکه به پای هم ! و خیلی درد داشت این جمله اش. میگفت خوشگلی هزار بار شرف دارد به خوشکلی.( نیاز به فکر دارد این جمله اش) . میگفت همه را دوست داشته باش، اما فقط عاشق یک نفر باش.( بی ربط نبود به قسمت اول شاید). خلاصه حوصله ی مان قدنداد و همان وسط های بحث، خودمان را دور کردیم از آن محیط. که با خودم فکر میکردم اگر عشق، عشق باشد، جنگ و دعواهایش هم عشق است. باید ساخت دکتر ...

  روز عاشقی (با هم نویسی) /  بشنوید فقط چند لحظه، عاشقی را

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم