در خواب سنگین هم آدم آرزو میکند یکی مامور باشد، با ظرافت ، حتما با ظرافت او را بیدار کند.گیرم بلند نشود. از سر لج، تا قیامت بخوابد. که نمیخوابد. اصلا همین که کسی باشد با لطف آدمی را بیدار کند، لطف خودش را دارد. یکی که دست بکشد بر سر روح و نجوا کند : بلند شو برویم. لای پلک ها را اندکی باز کنیم . ببینیم عجبی. زندگی بعد از چند روز دوباره دست نوازشش را نصیب ما کرده و قرار است امروز، دیروز نباشد. و یا یک هفته پیش. و یا همان یک هفته پیشی که خبری از زندگی نبود ...

امروز راستش در آسمان به دنبال خورشید نبودم. امشب و ماهش ... ماهِ شبِ چاهارده نیست، امّا جنون آمیز است. هلالِ ابرویش، اگر کم تر از آن هلال نباشد،که بیشتر است. که جنون آمیز تر. این شب ها، شبیه آن، من شده ام. شبیهِ جنونِ آن ماه، جنون دارم و دل تنگی. تو نیستی، و من با هلالِ ابرویت حرف میزنم. با زلفکانت که برنامه ها دارم برای دوباره زلف شدنشان. یا حتی با گیسوان خودم که گره زدمشان به همان هلال ...

نه آفتابِ رویت را میخواهم، نه مهتابِ چشم هایت را. چرا،آن ها را هم میخواهم. امّا من همه ی تو را میخواهم... بلند تر بخوان لطفاً ، من همه ی تو را میخواهم ... امّا در این روزها همین من را بس که ساعتی چند با کسی زیسته ام که دوستش دارم . که ببینند چشم هایم هلالِ ماهِ آسمانِ دلم را درست روبرویشان.جهانی خمار من شود و من خمار یار. یارم...

برای خط آخر، بنویسم و بخوانی، که تقصیر زانوهایم نبود که یک هو سست میشوند، تقصیر دلِ همیشه دل تنگم نبود، تقصیرِ آن حسِ دخترکِ همیشه شیطانم نبود، تقصیرِ حرف گوش نکردن هایم نبود، و حتی تقصیرِ این فاصله های دور و دیر نبود ...

تقصیرِ دست هایم بود که در دست هایت نبود ...

چیزی نشده است. فقط ویرانه ای مانده از من.بعد از تو...

بشنوید :  یک نگاهِ یارِ من ، میبرد صبر و قرارِ من ... 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢۸ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم