برنمیگردند لبخندها. به خانه نمیروند. به خانه نمیروم. تا برگردی و دست تکان دهی. تا برگردی و یک بار دیگر ببینند چشم هایم، چشم هایت را. دست های گره خورده بر گلِ سرخِ بی تاب را ببین.  "بی رحم" ! برنمیگردند لبخند هایم. پراکنده نمیشوند حرف هایم در فضای بی "تو" . به انتظار تو در باران نشسته اند. در حجمِ پر از نبودِ هلالِ ماهِ شب هایش. و به لبخندی، به تکانِ دستی، دل خوشند ...

چه کنم.باید منتظر بمانم. و تحمل کنم ... و تحمل کنم ... و تحمل کنم ... و چقدر این روز ها خدا صبر ارزانیم کرده. و چقدر که این روز ها صبور تر شده ام، به ظاهر. و میبینم خودم را که این روز ها چقدر بی تاب تر شده ام.

دیگر هوا تاریک شده بود. روشناییِ مغازه های هزار و یک رنگ از پنجره هایشان وسط خیابان پهن شده بود. من مانده بودم و خیالِ همان لبخند هایی که آرزو میکردم فقط برای یک ثانیه دیگر برگردند.تا ببینمشان. تا آن ها هم ببیند که چقدر ساده آدمی تجزیه میشود در تنها نبودِ یک لحظه ی شان. تنها یک لحظه دوری شان. ولی دور میشدند. و فاصله که چه نمیکند با آدمی ...گفته بودم طوری بروی که فکرِ رفتنت را نکنم. نگاهم کن ! چگونه میانِ آدم ها راه میروم و چه بد تنها شدم. تنها با یک خیال. باید قدم بزنم. آنقدر قدم بزنم و مرور کنم لبخند هایت را تا کمی، فقط کمی جان بگیرم. تا جانی را که با خودت بردی و فرصت ندادی ببینی چقدر بغض داشته و رو نکرده، کمی برگردد از غرق شدن در خیالِ بودنت و گم کند خودش را.

دیوانه شده است این بشر. کاش قدر پاک کنی از حواشی نامت میزدودم. شده ام جوهر خودنویسی که به پای تو، بر سفیدیِ این صفحه ی بی جان، راه میرود ، میدود به دنبال تو و جان میگیرد...

راستش را بخواهی رفیق ! دیوانه شده است این بشر...  دیوانه ی صدای شنیده شده اش ...

و السلام.

پی‌نوشت : دیوانگان همان عاقلانند که به بوی سنبل زلف معشوق عقلِ خاکیِ مست را رها کرده در دایره عشق سرگردان شده اند. ( دکتر حسین الهی قمشه ای )

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۳ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم