نمیدانم.ولی میدانم الآن، این لحظه حواسم این جا که باید باشد، نیست.به این همه فرمول و نکته و حرف که میزند استاد تا مثل منی یاد بگیریم.اگر این حواسِ کمی شیطان بگذارد.خب حق دارد.ولی میدانم حواسم آنجا نبود. کلاسِ درسِ دانشگاهم را میگویم.آن اطراف ها هم نبود. کمی آن طرف تر هم هرچه دنبالش گشتم، نبود لا مذهب !

خیلی دور تر از آن جایی که من نشسته بودم، فرار کرده بود. در داخل شهر.و من در ساختمانی کوهپایه بناشده. و من دقیقا آنجا پیدایش کردم. نکته ای از حرف های استاد را جا نینداختم در جزوه ام. امّا با کدامین حواسِ پرت نشده به سوی تو، که هر چه تلاش کردم، نشد که زندانی اش کنم داخل همین اتاقِ درس و مثل یک بچه گوشش را بکشم که کم شیطانی کن. کم فرار کن حواسِ دخترک.

یک نگاهم به تخته بود.یک نگاهم به آن ورقِ سفید. تا بنویسم هم این ها را تا مگر خبری شود از همان جایی که حواسمان پرت شده بود بهش . خواندم آن چه را که نباید. "تمام" ... جا داشت قلم و خودکارم را آرام بگذارم روی میز.بلند شوم. در را باز کنم. قدم بزنم. حواسم نباشد در را پشت سرم بسته ام یا نه. قدم بزنم. قدم بزنم. تا برسم به باران.باران.باران...خودم را آویزانِ آسمانِ ابری تر از آسمانِ دلم بکنم تا نفهمند دیگر جانی در پاهایم نمانده است برای ایستادن...

سر جایم نشسته ام. نمیدانم تحلیل کنم این توابع را، یا آن کلمه ی "تمام" را. کلاس تمام میشود و منِ از خدا خواسته، میدوم تا مگر حواسم را بیابم. ترسیده بودم.نفسم در نمی آمد. اصلا همان حواسِ نداشته ام هم نبود که کلی نوبت مشاوره! داده بودم به معصومْ گلی و پگاه بانو. دویدم. یافتمش. بد جایی نبود بنده خدا.اصلا بهترین جا بود.نگاه کردم و یافتم آرامشِ حواسم را در پلک زدن های با صلابت و آرام‌ش. 

دوباره همان بغضِ از خدا بی خبر پیدایش شده بود. خواستم که کمی قدم بزنیم.زیرِ همان باران. تا مگر اشتباه گرفته شود جایِ قطرات با هم...مگر...و این باران که چه ها نکرد دیروز. 

به سرش زده باد.نگاهش کنید ! چگونه میانِ درخت ها می دود و سرش را به پنجره ها میکوبد. به سرش زده "من " . دستم را، به دهان گنجشک ها گذاشته ام.نمیگذارم سخنی بگویند. فقط صدای " تو " (دنیایم را میگویم) . آبِ حوضچه را به هم میریزد، باد.به سرش زده این "من"ِ بی تو. گفته بودم طوری بیایی که صدای تو را باد هم نشنود. گفته بودم طوری بروی که ...

+ خاصیت عشق آنست که همه ی غم ها و اظطراب متکثر عالم را در غمِ یگانه ی خویش غرق میکند و آن غم چون نقاب بر میدارد، خود عین شادی و طربست ... 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٦ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم