وقتی طلوع کردی، چشم گشودم. تو آن بالا بودی. من امّا پشتِ شیشه، محوِ تو. آخ که گاهی فقط نگاه کردن، چه لذتی دارد. تو مثل یک حجمِ آبی میدرخشی. جادو میکنی آسمان را. من را. دنیایم را. آسمانم ... دلـبرم ...

گیسو رها کردم در آسمان‌م و به هرچه رنگِ آبی‌ست، چنگ زده ام. در این زمستانِ سردِ بی تو، سوار بر نسیمِ بهارت شدم. بال ندارد. دل دارد. آن چنان اوج گرفته ام در آسمان که غرق تو شده ام. 

دستانت - مثل دریا - آبی هستند. یا انگار تکه ای از آسمان که روی زمین افتاده است. که گویی نازل میشوند بر من. هر شب. و من شده ام پیغمبری که دور مانده است از دستانت. و بدا به حالِ این پیغمبر ... هر شب، با روحِ تاریکِ اتاق سر میکنم. از عکسِ تو و بغض، همین قدر بگویم، دردا که چه شب ها ... که چه شب ها ... که چه شب ها ...

نمیدانم، حواسم به آن عطری باشد که در رگ هایم جاری شده از صدایت ، یا به آن غرش شیر های سیاه که از نبودنت، به قلبم نزدیک میشوند ... هر دو امّا درد آورند. و بیشتر از این ها، نبودنت ... عشق، تمام صبر است امّا در راه رسیدن به معشوق و تمام بی صبری ست در فراقِ معشوق و ناشکیبایی بر نادیدنِ او... و این روز ها چقدر ناشکیبا شده است این "من"ِ بی "او" ...

هیچ کس نمیتواند رازِ افسونِ یک لبخندِ معشوق را درک کند. جز یک عاشق ... آدمیزاد است دیگر. و بگویم خدا، خنده را برای دهانِ "او "، او را برای "من" ، و مرا به نیت غرق شدن در همان "او" آفریده است. و اینکه یک "مرد" ، همیشه یک "مرد" میماند، مشتی...

( من بابِ برگرداندنِ لبخندهایی که دیروز نبودند بر لب هایتان. این هفته ی مان شد شنبه، یک شنبه، سه شنبه ، چهارشنبه، و پنج شنبه )

بشنوید هم‌نفسِ مهران را : آروم اومدی تو خوابم / آروم اومدی مثل رقصِ یه پروانه با نازِ سایه ی گل / آه از این سفرِ کوتاه / بازم من و تو و دوری و آه ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۸ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم