دل‌تنگی - تا دلت گیر نباشد، دل گیر نمیشوی.دلت که گیر باشد، میگیرد، تنگ میشود، زیر و رو میشود. میجوشد و هزار بلای دیگر سرش می آید.دلت که تنگ باشد، کیفیت فکر و خیال هایت بالا میرود. عوض میشود مسیرشان. تغییر میکند جنس دعاهایت.جنس قدم زدن هایت. دل به دریا زدن هایت. پلک زدن هایت. عاشق، باید خودخواه باشد. باید هر کاری میکند، برای معشوق ش باشد، ولا غیر. آری ... شب و روزهایی که "من" سپری میکند، بوی دل تنگی دارند. عجیب ...

 نمیدانم. دلم از خورشید و ستاره گرفته، فقط ماه میخواهم و نورش را. که بنشینم و خودم را کوک بزنم. که به قولِ خودم، ماهِ شب هایم را میخواهم. تا در آغوشش بگیرم و حرف هایم را دانه دانه زمزمه کنم در گوشش. تا در نسیمِ پر از حجمِ بودنش، موهایم رقصان شوند. تا آنقدر پایین بیایی تا دستت را بگیرم، بنشینیم لبِ حوض و گاز بزنی سیبِ سرخی را که برایت شسته ام...

سفرِ من - اصولا هم‌سفر میطلبد. می طلبد که نه.حکمن لازم است.باید فتوا داد "سفر، بدونِ هم‌سفرت، حرام است " بله، حرام. آخر چه معنی دارد ؟! این درد دارد که هم‌سفرت، آنطرف دنیا پست کند دست هایش را برایت. لبخند هایش را، نگاه هایش را... هم‌سفرم، سفری که نباشی در آن تا گیسو رها کنم در دستانت، سفرِ آخرت است ...سفری که رفتم و حالا برگشته ام و نمینویسم سفرنامه ام را، دستِ کمی از سفرِآخرت نداشت برایم...

سفرِ هم‌سفرم - هم‌سفرم، راهی شده.نبودم قرآن بگیرم بالای سرش. نگاهی به آن قد و بالای رعنایش بیندازم.قربان صدقه ی مردانگی اش بروم. صورتش را بین دو دستانم بگیرم. در گوشش چیزی زمزمه کنم. با همان کاسه ی فیروزه ای ، آب پشت سرش بریزم. که خدایا، به سلامت برگردد، زودتر. ( زود برگرد ... ) راهی اش کنم. چند قدمی که رفت، برگردد و پشت سرش را ببیند. من را . که چه آشوبی به پا شده است در وجودم. در همین چند روز دوری اش.قدم میزند و این منم که زیر لب دعایش میکنم. آخر تا برگردد، نمیدانید که آسمان و زمین با من چه میکنند. روزها، آسمان میگرید، شب ها زمین دهان باز میکند تا ببلعد منِ بی تو را ...

و تا برگردی، روز ها میروم کنجِ دنیایم، مینشینیم، زیرِ باران. با تو. با خیالِ تو . با خیالِ نابِ خودت. تا شب شود. و امان از این شب ها. گفته بودم، از عکسِ تو و بغض، همین کافیست. دردا که چه شب ها ... که چه شب ها ... که چه شب ها ...

رفتی و من در آسمان دنبالت میگردم. آخر میگویند معشوق در آسمان است. شب ها، من و آسمان، لیلة القدرمان شده. که نمیدانم چقدر طول میکشد این شب ها.شب هایی که در آن شرابی مینوشانند، که جامش روی یار و پیاله اش چشمِ مستِ باده خوار است. و بدین دیدار چنان مست و حیران شوم که تا صبحِ قیامت به هوش نیایم ...

 و چقدر پریشان ترم. و عشق چقدر پریشان کرده مرا. پریشانیِ عشق، همان شیفتگی و حیرانیِ من است حکمن. و شک ندارم این پریشانی، خود موهبتی ست، در فراقِ یار ...

حرف / از هر زبان که میشنوم، نامکرر است اینجا را هم تازه کشف کردم. و بسی لذّت بردم. 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم