سایه ای کنارِ شب، بی حرف، دست روی دست، مرده بود. جان داده بود. ماه‌ی آمده از راه های دور. میدرخشید از بلندیِ بامِ شبِ عشق.سرمستِ فتح آمده بود، از راه.سرمستِ مردانگی.این ماهِ عشق پرست ... ماه آمده بود از راه های دور. نشسته، روبه روی سایه، سایه روی بامِ بلندِ عشق.رویِ ماهِ ماه، لغزانده، چشمانِ سایه را. در خوابی شگفت فرو رفته بودم انگار. این گل های سرزده ی لبخند را دیده بودم انگار. من بودم و او، انگار ...

هر دم، این سایه ی ماه دیده، نقشی میکشید بر قلبش، به یاریِ ماه. خوابم شکسته است. خوابم را شکانده. نشسته آن ماه، آن ماه‌رو، روب‌روی منِ پریشان.منِ پری‌وش حال. رویای بودنِ ماه، تمام افسانه ها را از یادم برده است.بی حرف، گم میشود سایه در بغلِ ماه.بی حرف، غرق میکند خودش را در هلالِ ابروی ماهش.بی حرف، سایه شده بود سایه ی ماهش.محو ...

دیروز، یک روز از یک ماه از یک سال، برای این و آن. دیروز را امّا شکر، برای من.دیروز آرام گرفت سایه ای کنارِ ماه‌ش.ماهِ آسمانم، چشمانت را گشودی، شب در من فرود آمد، با تمامِ آرامشش. چشمانت را گشودی، دنیا را بوسیدم، انداختم کمی خیلی آن طرف تر. چشمانت را گشودی، و خورشید در چشمانم هزار تکه شد.ماهِ آسمانم، میانِ دو دستِ تمنایم، روییدی. در تو تراویدم. آهنگِ آرامِ قلبت را شنیدم و شنیدی ضربْ آهنگِ بی ملاحظه ی قلبم را. رویای چشمانِ تو، مرا جان بخشیده. ذوب شده است زمان، در گرمیِ رگ هایمان، نگاه هایمان، دست هایمان...

سهراب را، یادش به خیر. میگفت من از مصاحبتِ خورشید می آیم. کجاست سایه ؟ دیروز را امّا یادش به خیر، که من از مصاحبتِ ماه آمده بودم. کجایی ببینی سهراب، یک برگ از هشت کتابت را نخوانده، چه شده احوالم. و چه خوش حالی ست...

خدایا، شکر دیروزت را ... و این را هم شکر، که فهمیدم، سیبِ وجودِ آدمی، نصفه است. مثلِ مسافری که هم‌سفرش در سفری دیگر بوده. و شکر که سرتاپایش سلامت است. و خوش. و خرّم. خدایا، شکر هم‌سفرم را ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم