به سرم زده برایش نمازِ شبِ اولِ قبر بخوانم. بعدش چند صفحه قرآن. شاید این شبِ جمعه هم خیرات برایش بدهم. یا اصلاً به دوستان و آشنایان پیامک بزنم و بخواهم یک فاتحه نثارِ روحش بکنند. " آقا جون چاوز فوت کرد. تسلیت. " امروز صبح با این کلمات چشمانم باز شد. دلم ریخت. سه چاهار بار جمله را خواندم. هوگو را میگفت. هوگو چاوز. هوگو رافایل چاوس فریال . رییس جمهورِ ونزویلا. رییس جمهورِ محبوبِ و به معنای واقعیِ کلمه "مردمیِ" ونزویلا. تسلیت گفتند بهم مرگش را. من هم دوستش داشتم راستش. از این که اینقدر مردم مملکت‌‍ش دوستش داشتند، خیلی خوشم می آمد و احساس میکردم ونزویلا، بهشتِ دوم است. عاشقِ رنگِ قرمزی بودم که هیچ وقت ترک نمیشد در مراسم هایشان. و آن کلاه هایشان. و بیشتر، با صراحت بگویم، دین نداشتن ولی آزاده بودنِ قهرمانانشان. از یک طرحِ کودتا که نتیجه اش زندانی شدن هوگو بود، بشود یک رییس جمهور ساخت، این هم خیلی حرف است. البته خودش گفته بود که کودتایش "برای حالا" (یعنی همان موقع ) ناموفق بوده. و راست هم میگفت. با همین یک جمله کلی طرفدار برای خودش پیدا کرده بود. 

نمایشگاهِ کتاب بود که رفتم پایتخت. آنقدر گشتم تا غرفه ی آمریکای لاتین به چشمم خورد. پشت سرش عکسِ هوگو، چه ، فیدل ، سیمون و هزار تا قهرمانِ دیگر که حتی اسمشان هم به گوشمان نخورده بود، سر درش بود. بعد از کلی بحث که "هوگو" خوب است یا نه، به این نتیجه رسیدیم که برای مردم مملکت‌ش خوب که نه، عالیست. امّا رسانه های ما کمی خیلی زیاد اغراق دارند در تعریف هایشان از اشخاص. بعد که دیدند چقدر شور و اشتیاق دارم، به تور ونزویلا دعوتم کردند و مرا عضو سایتشان کردند و با کلی خاطره از آن غرفه بدرقه ام کردند. 

از نمایشگاه که بگذریم، در خانه، هوگو را با اسم من میشناختند! از بس میگفتم از خودش و مملکت داری اش. همه ی این خوشی ها گذشت تا ... تا امروز صبح. دیگر مثل قدیم تر ها شوق و اشتیاق نداشتم امّا خبرِ خوبی نبود. اصلا خبرِ خوبی نبود. فکر نمیکردم به این زودی سرطان از پا درش بیاورد. دلم سوخت. هم برای مملکت‌ش، هم بیشتر برای دو دخترش ... 

خدایش بیامرزد. میشود از بدی ها و گاهاً بی ملاحظه‌گی های آدمی گفت. خیلی بیشتر از خوبی هایشان حتی. امّا خواستم فقط خوبی گفته باشم. دستش کوتاه شده از دنیا. خدایش بیامرزد...


   
 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم