.: سلام بانوی دامن گلی. چرخی بزن. بهار از دامنت می روید :.

در هجوم نغمه ای ، بشکافت روح من. مرده ای جان گرفت. سبزه ای رویید، رقصید در میان تنگ بلوری، آن ماهی. آن ماهیِ قرمز. در آن تنگِ بلور. در آن تنگِ بلورِ سفید. آن سفیدِ پاک. چشمم میلغزید میان قرمزیِ سیب‌ی که هوا برمیداشت آدم را تا یک گاز – تنها یک گاز – مهمانش باشد. اصلا اگر من بودم، تمام سفره ی هفت سین را در یک سیب، یک سیب گاز زده، خلاصه میکردم. و هر لحظه ی این سالِ هنوز تمام و کمال نیامده را، هر فرصتی را که می یافتم، می تازیدم بر آن سیبِ گاز زده ...
با خیالم تو را پیوند میدهم به همه ی خوبی ها تا تاب و قرارم را در خود نابود کنی. تا دردِ این روزهای نبودنت را با خوشی در آمیزم. تا در تپش هایم فرو آیی و مرحمی شوی به این همه درد. این انبوهِ درد های قشنگ ... تا نقشِ رفته ی روی ماهت از این دیار را باز آورم به سفره ی هفت سینِ امسال‌مان ...
" روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد. در رگ ها، نور خواهم ریخت. و صدا در خواهم در داد. ای سبد هاتان پر خواب ! سیب آوردم، سیبِ سرخِ خورشید. خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد. زن زیبای جذامی را، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید. کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ ! ... من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را باعشق ، سایه را با آب ، شاخه ها را با باد... نور خواهم خورد. دوست خواهم داشت ... " سهراب
عید، عیدی دارد. یعنی عیدی هم دارد. هیچ وقت از "پول" ، عیدی گرفتن خوشم نیامده و نمی آید و نخواهد آمد. عیدی میتواند نقطه ضعفت باشد مثلا. اصلا باید همین باشد. باید بدانی هر کسی چه چیزی خیلی دوست دارد یا مثلا این روزهای آخر سال دلش را کجا، در کدام مغازه، روی کدام ویترین جا گذاشته.  یک عیدی ، میتواند شیشه هایی باشند، رنگی. که سکوت آرامِ و بی معنایِ خانه ی کاغذیِ دلت را ، با آن پنجره های ماتش، کم کم رنگی کنند. هم شیشه هایش را. هم تنهایی ات را ...
پارسال را، همین سالی که گذشت را، چون چمدانی، که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا داشت ، برداشتم و به سمتی دور تر از اینجا رفتم. یادم هست در ایستگاه قطاری من را جا گذاشت، یا جایش گذاشتم را، خوب در خاطرم نیست. امّا خاطرم را راحت کرد که دیگر تنها نیستم. که میتوان در مردابِ تنهایی، نیلوفری رویاند ...
حال بهار آمده. عید شده و من تا بی نهایتِ این سرسبزی ها شادمانم و تو تا آخرِ این سرسبزی ها پایداری. نمیدانم روزها کوتاه تر شده اند یا نه، این را میدانم که زمان به حد و اندازه ی ما نیست. وقتی باید از هم دور بود، چه فرق میکند چه بلایی سر روزگار می آید. وقتی باید از هم دور بود، شب ها بلند تر میشود، روزگار ها سخت تر میگذرد و آدمی، عاشق تر میشود ...

.: سپاس گزارم درختِ سیب، به شکل دلم در آمدی. خیلی تنها بودم :.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۳ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم