قفل کردن ذهن هم بد مصیبتی ست ها ! یعنی مقدار زیادی ، خیلی زیادی حرف داشته باشی و نتوانی که نه ، نشود که بزنی یا بنویسی‌شان . شاید این کار ها از یک آدم زندانیِ تازه آزاد شده هم سر بزند . که نور اذیتش میکند و باید با دست هایش سایه بانی درست کند بالای سرش تا کم کم به نور عادت کند و قدم بزند . راه برود تا همه چیز مثل گذشته برایش عادی شود .

نفهمیدند فهمِ مرا از دست هایی که لمسش نکرده بودند . خب حق داشتند . تا به حال فکرِ عاشقی هم به مخَیله شان خطور نکرده بود! با وجودِ این ، هنوز سر پایم. هنوز نفس میکشم . هنوز نگاه میکنم . هنوز میخندم. هنوز دل تنگم. هنوز ... یعنی کسی مرا سر پا نگه داشته . کسی هست که دلیل نفس کشیدن و خندیدن و رفتن و آمدن و گفتن و نگفتن و ... است. اینجا هوا سرد است و باد میوزد . اینجایی که من هستم ، هوا ابری ست . بهار هنوز کمی آنطرف تر است . بهار ، با تو می آید به دیارِ دلِ ما ...

نفهمیدند ...

من هم دوچرخه  را خیلی دوست دارم  رفیق. یعنی دوچرخه ی خودت را . من هم باید بروم آن ور شهرمان. اول دوچرخه ام را دو ترک کنم بعد شروع کنم به رکاب زدن. این بار جواب خدا را من باید بدهم . این بار من می آیم و نمیگذارم تنها برگردی رفیق ...

تازگی ها به این آهنگ علاقه پیدا کردم . je t'aime  از lara fabin. 

بسم الله باران / این هم کمی تلخ بود ... 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٤ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم