نگاهم را میجویم در تمنای دست های تو ، و صدایم را بر پهنه ی آسمانِ دلت رها میکنم . و نام تو را از انحنای تار پنجم ،‌یا نه ،‌هر تاری که دلت بخواهد ،‌ مینوازم . لب هایم را در حسرت صدازدنِ نام تو می گشایم. تا بلکه بتوانم یک بار صدایت کنم . و صدایم آنقدر بلند باشد که به گوش تو برسد ...

و آنگاه به چشم های عاشقت خیره شوم و با تمام رگ های احساسم فریاد بزنم ... دوستت دارم ... و گونه هایم از این همه عشق ،‌گلی می اندازد به دامنم و من آن گل را از دامانم میچینم و تاجی میکنم و میگذارم بر سر تا همه بدانند که تو ،‌ تمام آرزوی من هستی ... که تو ، مرا صدا میزنی . که من ،‌تو را دارم ...

امّا ،‌ گوشت را بیاور ،‌ بین زمزمه های هنوز نگفته ام ،‌ بگذار یک حرف دلم را به تو بگویم . چقدر خوب است که همه به حال من غبطه میخورند که عاشقت هستم. که چقدر خوب هستی و من بد ترینم. که گیرکرده ام ما بین آدم هایی که حتی "عشق" را نمی فهمند . یا نمیخواهند بفهمند ! امّا خوشحالم که همان مردم مرا دیوانه میخوانند . دیـوانـه ی تو ...

این که هنوز بین ما گاهی صداها بالا میرود‌،‌یعنی هنوز زنده ایم . یعنی هنوز هم دلخوشیم به آرامش بعدش. به این که هنوز میتوانم صدایت کنم و یادم برود همه ی آن هایی را که میخواستند نگویم "دوستت دارم " ...

.: چــــونان گلی پــرپـــر شده ام  - بس که - دانه دانه - گل برگ کندم از خودم :.

- می آید ...

- نمی آید ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱۸ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم