چقدر زنده ام امروز و امشب و این ساعت ها . چقدر خوب نفس میکشم و چقدر عاشق ترم . گاه تنها سهم من میشود همه ی خوبی های دنیا . گاه تنها میشود که یک روز به اشارت پلکی زمین و زمان را به هم بدوزم و من باشم و یک جفت چشم . یک جفت چشم و یک دل . یک دل و یک دنیا دل تنگی ... گاه یک ستاره ی بارانی میشود ، روزها این شهر. این شهر، و این منِ بی تو . وقتی طعمِ بودنت میپیچد در دهانِ این شهر . 

نمیخواهم بنویسم از چندین هزار روزی که گذشت و چه گذشتنی ... قرار است پاک شود از کوچه پس کوچه های فکر و خیال و خاطرات رنگارنگمان. و من هم نمینویسم چیزی از آواری که بر سرم ریخت همان چندین هزار روز ...

ساعت ، دو ، به وقت دیارِمان. همان جا. همان جای همیشگی . هنوز آن چند روز دارد دو دو میزند میان ذهنم . میخندم . خوش حالم . بال در آورده بودم شاید . گم شدم در زمان . به چشمانم شک کرده ام . درست میبینم ؟! دیگر برایم رویا شده بودی . دیگر دیدنت را در خواب و رویا هایم رقم میزدم . خودت دیدی چقدر مهتاب‌ی شده بودم وقتی ماهِ شبِ چاهاردهمم را دیدم . چقدر لیلا تر . در خیابان که راه میرفتم فقط تو بودی و تو . سر میگردانم سمتت و سلامت میکنم ... این درخشندگیِ چشم های توست که مرا مبهوتِ خود کرده . و آن رویِ آفتابی ات که به من لبخند میزند و من میترسم قبل از به آغوش کشیدنت ، قالب تهی کنم ...

" مـا " کلمه ی بیهوده ایست وقتی " تـو " مقابل من نشستی و جهان ، همه " تـو " میشود ... که لحظه ها خلاصه میشود در پیوند نگاه هم به نگاهت . وقتی رویت چونان نسیمی ، مینوازد روحم را ...

.: نقاشیِ حوضِ عاشقی  :.

تصمیم گرفتیم "حوض نقاشی " را هر طور شده با هم ببینیم. و دیدیم . و چه دیدنی . شکل و قیافه ی سینما برایم جدید بود . یک سینما ندیده شاید ! آخرین بار برمیگشت به داستان اخراجی ها که حتی حالش نبود که برویم قسمت دوم و سومش را هم ببینیم. ولی گفتند از این یکی نمیشد و نباید و نخواهید گذشت . و ما هم نگذشتیم و نشد که بگذریم. نشستیم ، نیم ساعت از فیلم گذشته بود ، گفتند نه . نمیشود . بلند شو برویم . گفتیم چرا ؟ گفتند باید از اول ببینیم . گفتیم چشم . نشستیم و دیدیم چه زیبا بود زندگیِ مریم و رضایِ حوض نقاشی . خیلی خواستنی . یعنی دلم خواست ، که به همان سادگی باشم ، ولی عاشق ... ولی با همان چند دکمه ی رنگی هم بتوانم سر و صداهای بالا رفته را آرام کنم در ذهنم . که مثل یک مرد گریه کنم . فقط سرم را همیشه بالا نگه دارم و گریه کنم . که چند کفتر پشت بام خانه ام باشد و وقتی دلم میگیرد ، از نردبان بلندی بالا بروم و به هوای این که قهر کرده ام ، هی منتظر باشم ، منتظر باشم که او هم از نردبان بالا بیاید ...

این را نوشتم تا در تاریخ که نه ، در همین یک وجب جایی که حرفِ دل مینویسم ، ثبتش کنم . راست میگفتند که نباید گذشت از این فیلم . من نه اهلِ نقدم ، نه تعریف . ولی بعد از چند سال سینما نرفتن ، خاطره ی نابی بود در ذهنم . یعنی که حداقل توانست کمی از یادم ببرد که رفتنی هم هست . که باید برود . که امروز هم تمام شد و تو عاشق تری بانو . من میگویم از مریم عاشق تر شده ام . شما فقط بخوانید . دامن کشان رفتن ، خیلی سخت است . بعد از آن چند هزار روز ، خب حقّش رفتن نبود ...

حوض نقاشی خودش کلی عاشقانه بود و عاشقانه نویسی اش خیلی کم بود . یعنی فقط دیدنی ست . ما هم به شما توصیه میکنم از دستش ندهید . 

صحنه های دوست داشتنیِ من :  +  مرد هم گریه میکنه ، ولی ... + دکمه  / + دکمه تر / + / و حکمن این  ... 

بروید با هم بسازید . ما هم ساختیم و قرار شد که دیگر نگذاریم آن چندین هزار روز دوباره سر و کله اش در نفس کشیدن هایمان پیدا شود . شما هم بروید با هم بسازید ...

+ لینک زن

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٠ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم