سر صحبت‌مان،‌پول بود. راننده تاکسی ای که قرار بود در آن از نیمه های شب گذشته ما را به خانه ی مان برساند. یک صدای پیر. یک چهره ی خیلی پیر تر. و تا دلت بخواهد چین و چروک کار شده بود روی صورتش. نیم رخش را میدیدم. از آن قدیمی ها بود. هم خودش. هم پیکانِ زیرِ پایش. معلوم بود عصای دستْ تنهایی هایش شده.موهایش هم رنگِ ماشینش بود. و هم رنگ ریش هایش. و هم رنگِ سفید. کم پیش می آمد دنده عوض کند. یک چیزی که زیاد معلوم بود، این که دلش میخواست سرِ صحبت باز شود. و این "مامان" بود که مثل همیشه شروع کرد به حال و احوالِ روزگار را پرسیدن و غر زدن و غر شنیدن. امّا پیرمرد دلش میخواست از زندگی اش بگوید.و گفت. از زن و زندگی اش. از زندگی ای که سه سال، بدونِ بانویش، تیره و تار شده برایش. تا بگوید از زنی که عاشقش بوده و حالا دیگر نیست. زنش نیست. ولی معلوم بود عشقشان هست. آخر میگفت سه سال خواب و خوراکم شده مونسی که مرضِ قند گرفته بود و یک شب، حکمن از آن شب های عاشقانه ی کنار هم بودن هایشان، بی مونسم کرد و رفت...

پیر مرد خیلی عاشقانه حرف میزد. در جوابِ مامان که میگفت 'حاجی، شما هم از اون قدیمیایی هستید که با جنگ و دعوا با زنتون تو خونه روزتون شب میشه و شبتون روز ' ، میگفت ' آبجی، شما هم مثل خواهرم، مونسمو میپرستیدم... ' میگفت و معلوم بود الکی دستش را جلوی دهانش نمیگیرد. میگیرد تا کم تر بفهمیم که در صدایش بغض دارد. که میخواهد الآن مونسش کنارش باشد تا اشک هایش را پاک کند.  پیرمردِ عاشقِ آن شب میگفت شبِ آخر مونسش روی تختِ مریض خانه خوابیده بوده، صدایش میکند و میخواهد که مونس را حلال کند. به اینجای داستان که رسید، پیرمرد یک لحظه ترمز کرد، مثل چند دقیقه قبل ترش، در آیینه گفت، شما هم مثل خواهرم، حاضر بودم زندگیمو بدم، مونسم برگرده ...اینجا دیگر من تحمل نداشتم راستش. من هم دستم را گرفتم جلوی دهانم. ترسیدم نکند سرگذشت همه ی عاشق ها ... نه. حکمن حکمتی دارد.و رسیدیدم. و وقتی پیاده شدیم، پیرمردِ خیلی شکسته، خیلی خم شده بود روی فرمان ...

 

آقای خاص‌م راست میگوید. آسمان با روزگارم کج افتاده. قول داده ام دیگر حرفی از بد حالی های این روز هایم نزنم. این جایی که من هستم شده بود یک چیزی مثل گیم نت ! بالاخره یکی باید این بازی ها را خاتمه میداد و دکمه ی خاموشش را به هر سختی ای که بود میزد. این روزها دخترِ اذیت کنی شده ام. آقای خاص از دستِ من خسته نه، کلافه شده. حق دارد.در تمام این بازی، او با من بود و نگذاشت بازیچه شوم. او واقعا خاص است برای من. حتی برای کسی که هنوز نمیداند با چه کسی در افتاده ! کم کم دارند به آقای خاص ایمان می آورند. و من این را دوست دارم که به همه ی دنیا نشان بدهم. که همیشه یک منتظر بودم که سرمه ی انتظار به چشمانم کشیدم تا حتی اگر شده مثل مونس، از مریضی کم بیاورم، نه از دردِ دوری ...

+ لینک زن

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٧ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم