از رفتن هراسی نداشتم. میدانستم برگشتم دیگر دست خودم نیست. با خدا هم نبود راستش. خورشید خیلی بالا آمده بود که راه افتادم. مثل همیشه،‌ کوله پشتی ام را با چیزهایی که لازم بود یا لازم میشد، پر کردم. روزهای زیادی بود که در ذهنم این مسیر را میرفتم و می آمدم. روزهای زیادی از هفته را چشم به راه بودم تا کسی از این جاده سر برسد و مرا از تنهاییِ همیشگیم نجات دهد. به معنای واقعیِ نجات. نصفِ راه را که رفتم، خورشید هم وسط آسمان بود. او هم رسیده بود. درست در مقابل چشمانم، در نیمه های راه بود که دیدمش. با تمامِ خستگی اش، خودش را رساند تا نصفِ دیگرِ راه را با هم باشیم. که تنها نباشم. رسیدیدم و ...

باید خواهش میکردم. از خورشید. که همان وسط های آسمان بماند یک امروزی را. میخواهم به خورشید بگویم صبر کند. یک رویایِ امروز را به من فرصت بدهد.داشت پایین می آمد. هم خورشید. هم روی ماهِ او، در مقابل چشمانم. از ماه آمده بودند دنبالم. دلم نمی آید برگردم. دلم نمی آید با دستانِ خودم، دوباره خودم را تنها ببینم. بعد، چشم هایم را باز میکنم. بعد ترش میگویم آمدی مرا ببری ؟ کجا ببری ؟ آمده بود بیدارم کند تا خودش اشک هایم را پاک کند. با دست های گرمش. دستم را میگیرد.لبخند میزند و میگوید شب شده. دیگر باید چشم هایت را باز کنی. دیگر رویا بازی ات تمام شده. خورشید آمده پایین و ماه انتظارت را میکشد. امّا ... دستم را حلقه میکنم دور گردنش و باز هم گریه ، باز هم شوق بال گرفتن در رویای امروزم، باز هم هراسِ رفتن، باز هم لبخند هایی که از لابلای بغض های پنهانم ...

دیگر دارم به خواب هایم شک میکنم . به بیداری هایم. به روز هایم . به دیروزم. که خواب بودم یا بیدار که الآن خوابم یا بیدار که دارم از رویای دیروزم مینویسم. یا از بیداری ام ...

از رفتن هراسی نداشتم. میدانستم برگشتم دیگر دست خودم نیست ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٩ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم