مخصوصا وقتی که کنار تو نباشد و تو طالب عطر بودنش باشی...باید چقدر محکم باشی و طاقت بیاوری این روزها را. که دستانم را میگذارم روی گوش هایم و در خود فرو میروم و زیر لب هزار بار ذکر میگویم که " من طاقت می آورم ... "

بیا و کنارم بنشین. چه خوب است که تو را دارم. که تو همه ی جهان منی. که باز هم به همان جهان فخر میفروشم که تو ، برای منی. این روز ها که میگذرد، انگار ساعت هاست که بیدارم و منتظر. منتظرم تا صبح شود. یک صبحِ بهاریِ پر شکوفه. پر از عطرِ تنت.زیر درخت آلبالوی خانه تان. که گفتی حالا دیگر قرمز شده اند. و رنگارنگْ رز هایی که زیرش خرامیده اند. چ دلکش. که همان صبح،  حیات را آب و جارو کنم. آب و آفتابِ آلبالویمان را فراموش نکنم تا عصر شود. میخواهم وقتی خسته از دنیا، قدم گذاشتی در حریمِ بودنمان؛ دو فنجان چایی ریخته باشم. خنکایِ درختِ آلبالو را نمیشود رها کرد. صدای گنجشک ها و کبوتر ها را. دستت را بگیرم و ببرم برایت آلبالو بچینم. بعد بشینیم و کمی عاشقانه صبر کنیم تا چایی مان خنک شود. من شروع میکنم به تعریف کردن. مثل کسی که تا به حال هم زبانی نداشته. با آب و تاب تعریف میکنم از صبح که نبودی چه گذشته و ثانیه به ثانیه اش دلتنگ آمدنت بودم. میگویم یادش بخیر. ما در حیات خانه مان درخت نداشتیم. ولی من همیشه عاشق درخت بودم. دلم میخواست وقتی پنجره ی اتاقم را باز میکنم، کمی دانه بریزم برایشان. که وقتی دانه میریزم، نیت کنم. که نیت کنم " خدایا تو میدانی در دلم چیزی هست. مثل یک بیشه ی نور. اما خواب دم صبح که چند وقتیست دیگر نیست ... " برای تو نیت میکنم. برای خوب بودنت. میگویم ما در حیات خانه مان درخت نداشتیم. من گیر کرده بودم لای تجملو نگاه های کمی غریبه ... !

به دلم پیله کرده ام چند وقت. همین چند وقت که بهانه ات را میگیرد. با خودم میگویم، دل جای خوبی برای پیله کردن نیست. ولی انگار من، داغدارِ همه ی پروانه های زمین شده ام...سکوت میکنم. تو انگار همه ی حرف های مرا بلدی ...

یک فنجان دل تنگی، یک کاسه ی فیروزه ای، آلبالوی قرمز، عطرِ آبیِ بودنت ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٧ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم