1. امروز به حساب تقویم اول تیر بود. شما را نمیدانم اما از وقتی به خودم آمدم چند سالی میشود در ماه هایِ زندگی ام "تیر" ی دیده نمیشود. همیشه عاشق تاستان بودم، به غیر از این یک موردش. ماهِ بدی از امسال را تنها شده ام. که صبح ها میروم جلوی آیینه، موهایم را میریزم روی چشمانم. تا نصف صورتم کمتر ببیند این روزها را. که شب ها بوی بغض میدهند، عجیب. و فاصله ی صبح تا شبم، میشود پنهان کردن همه ی خشم یا دلخوریم از هر آنچه خودم باعثش بودم. مطمینم این یک ماهِ نحس را (تیر را میگویم ) هرشب قرار است بمیرم. صبح که پا میشوم تکه های خودم را سرِ هم کنم و پهن کنم دلم را روی بالکنی که نداریم. روبروی خورشیدی که دارد چشم از من بر میدارد

2. امروز دوباره از عرضِ همان کافی شاپی که در ذهنم ساخته بودم رد شدم. یادم نمی آید هیچ کدام از دو طرفم را نگاه کرده باشم. در آن لحظه فقط میتوانستم باز هم به دست هایم خیره شوم که معلق مانده بودند در هوا. اگر جای یکی از راننده های ذهنم بودم حتمن خودم را زیر میگرفتم میکشتم فرار میکردم . هر شب وسط خواب های نداشته ام بیدار میشدم . عذاب وجدان. یک لیوان آب میخوردم و دوباره میرفتم سراغِ همان عابری که میخواهد دوباره از عرضِ خیابان رد شود ...

3. مبادا دخترک بیاید پشتِ این جعبه سرش پایین خیره به دست هایش دستمال کاغذی جلوی دهانش بگوید با عرضِ معذرت سرما نخورده ام اگر صدایم میلرزد فقط کمی درد وجودم را گرفته

این پست همراهِ خودش آرامش داشت.کنارش کمی زیاد دل‌تنگی . با یک حسی شبیه به اینکه فکر کنی با تمام وجودِ بی وجودت، هنوز هم دلت میخواهد دستِ کسی را بگیری. بلند شوی بروی زیارت ...

یواش بخوانیدش. ساده میگویم. دلم برای صدا کردنش تنگ شده ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم