خوابش را دیده ام. خندید. خوابِ مرد رویاهایت را دیده ای ؟ سرم را به علامت... تایید تکان دادم. برخاست و دامنش را تکاند. و با ناز به سوی دیگری خرامید. نکند آن بوده که ... یا شاید... حرفش را قطع کردم. او نبود. آن دیگری هم نبود. آنقدر برایم دلربا بود و بی نظیر،که فقط صدایش میکردم. دوباره خندید. زیاد زیرِ آفتاب راه رفته ای دختر! اما خنده از یادش رفت و صورتش نگران شد. این رویا ها را فراموش کن. نگاه کن. نگاه کن ببین صورتش چه شکلی شده. گونه هایت چرا گل انداخته دختر ! مثل اینکه واقعن عاشق شده ای! عاشق یک خواب ؟ درست است ؟ خواب نبود. باور کن. واقعی بود. خودش را دیدم. صدایش که میکردم جواب میداد. میگفت جانم... اما خودش نبود. اما فقط صدایش در خوابم پیچیده بود. و من ترسیده بودم...

خیره به ماه مانده بودم. بی هیچ فکری. با وجودی از ترس. به نظرم ماه هم به من خیره شده بود. نیم خیز شدم و بهتر نگاهش کردم. حدسم درست بود. ماه بزرگتر از همیشه، از پنجره آمده بود داخل اتاق و گویی به من لبخند میزد. انگار دامنِ نورش را پهن کرد در اتاقم...

میدانی، همه غیر از عشق غریبه اند. تو خدایِ منی و باید بدانی چه میگذرد در خواب هایم .تویی که همیشه به یاد منی و من ... . الآن که کنجِ محرابت نشسته ام . تب کرده ام و نمیدانم دارم هذیان میگویم شاید. اما تو به حرف ها و گریه های بی هنگامِ من دیگر عادت داری. اصلا من، اصلا ما، بدونِ تو که هیچ معنی نداریم. من نامت را میبرم. تو هم مثل همیشه بگو که هستی. اگر شد نامم را ببر. این لحن صدا کردنت مرا مدهوش میکند. و من مثل همیشه، غایبم...

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٩ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم