اولین داستانش اینگونه شروع میشود که سوسن خانومی عاشق میشود. عاشقِ کیا. کیانوشِ قصه که تا چند روز پیش زندان بوده و همین زندان باعث و بانیِ آشنایی کیا با سوسن خانوم میشود. که باعث میشود روزگار دستشان را در دست هم بگذارد و سوسن خانومِ قصه عاشق آقا کیا شود. | -الو ! -سوسن خانوم ؟ -فرمایش ؟ -از دوستان غلام هستم.شماره ی شما رو غلام بهم داد. ...| آقا کیا سوسن خانوم را میبیند. | ... انگار سالها بود میشناختمت. انگار از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. شاید هم قبل از بچگی. خودم هم درست نمیدانم چرا اینطوری بود. غلام میگفت تو خیلی ماهی. غلام راست میگفت...| تا میرسد به اینجا : |-شعر میگم. تازگی ها یک کتاب چاپ کرده ام. سوسن انگار خنده دار ترین چیز توی عمرش را شنیده باشد.زد زیر خنده. آنقدر خندید که اشک توی چشم هاش جمع شد...| خب تا همان موقع نمیدانست با همین یک حرفِ خنده دارِ کیا ممکن است عاشقش شود. | از لا ب لای کاغذ های درهم و برهم قبض های پرداخت شده ی تلفن و برق و گاز و آب، کاغذی را پیدا کرد. نشست روی تختخواب و زانوهاش را تا توی سینه اش جمع کرد. برای چندمین بار شعری را که کیانوش درباره ی او گفته بود خواند : شب ها وقتی ماه می تابد من وضو میگیرم و بهترین واژه هام را برمیدارم و می روم بر مرتفع ترین ساختمان شهر / شب ها وقتی ماه می تابد من توی دفتر مشقم تمرین عشق میکنم و هزار بار می نویسم سوسن ماه است / نگاه کنید پیراهنش بوی یاس می دهد و دست های من که آستین های او را بوییده اند. / شب ها وقتی ماه می تابد من روحم را برمیدارم و سفر میکنم به دورها مثل کرگدنی تنها از معبر اندوه تا متن کودکی ... |

دیگر نتوانست ادامه دهد. زل زد به نقطه ای نامعلوم. باز خیره شد به کاغذ.... بعد بند پایانیِ شعر را خواند | و در حضورِ معنویتِ پیراهنش روحم را آتش میزنم | بعد از چند روز کیا دوباره زنگ میزند. وقتی سوسن خانومِ قصه بی تابی میکرده برای شنیدنِ صدایش. |امروز بعد از ظهر، تجریش. رستوران برگ رو بلدی ؟ -پیداش میکنم. -ساعت هفت.خداحافظ. | سوسن دهانی گوشی را میبوسد... در رستوران : | -گمونم عاشقت شده ام.همین. کیانوش با وحشت نگاهش کرد... -من بهترین شعرهامو تو این چند هفته گفته ام. تو بهترین شعر منی سوسن. اما من میترسم. من دیگه نمیتونم جلوتر بیام... | دست های زن از چشم های کیانوش تر شده بود. سوسن دستش را بیرون آورد و توی موهای مرد فرو برد . کیانوش رفته بود اما سوسن هنوز نشسته بود توی رستوران. نمیتوانست تکان بخورد... | تکه کاغذی از کیفش در آورد. با دقت آن ها را تکه تکه کرد | سه مرد توی ماشین نشسته بودند. سوسن کنار ماشین ایستاد. آن که جلو نشسته بود شیشه را آورد پایین و گفت : دربست ؟ سوسن لب هاش را تر کرد اما حرفی نزد. به آسفالت خیابان نگاه کرد.... راننده به سوسن چشمک زد: بپر بالا ! ... سوسن کیفش را از این شانه به آن شانه انداخت و به انتهای خیابان نگاه کرد. برگشت. برگشت آپارتمانش. |

در رستوران وقتی پیشخدمت میخواست برای برداشتن اسکناس ها زیر سیگاری را بردارد، زیر سیگاری از دستش روی زمین افتاد... پیشخدمت نشست روی زمین و تکه های خرد شده ی زیر سیگاری را گداشت توی سینی... روی هر خرده کاغذ چیزی نوشته شده بود : هزار بار مینویسم / پیراهن / می تابد / او را بوییده اند/مشق/ آتش

بعد دست ها را/ روح را/ اندوه را/ یاس را/ بقایای عشق را و سوسن را برداشت...

سوسن عاشق شده بود...

برداشتی کوتاه از کتاب "من دانای کل هستم " 

به قلم "مصطفی مستور"

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٧ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم