بالاخره با تلخی گریه کردم و گفتم : پس زندگی بهترین و عالی ترین چیزِ این دنیا نیست، بلکه مرگ بهترین چیز است. پس من از شما، ای پادشاه غمگین ، تقاضا میکنم آوازی در باره ی مرگ بخوانی. مرد سکان دار آوازی درباره ی مرگ خواند.این آواز او، زیبا تر از همه ی آوازهایی بود که تا آن زمان شنیده بودم. ولی مرگ هم عالی ترین و بهترین چیز نبود. حتی در مرگ هم آسودگی وجود نداشت. مرگ زندگی بود و زندگی ، مرگ. مرگ و زندگی به شکل جدال عشقیِ جنون آمیز و بی پایانی در هم قفل شده بودند و از آنجا پرتوی پیدا میشود که میتوانست تمامِ فلاکت ها را زیبا جلوه دهد و سایه ای آشکار میشد که تمام شادی ها و زیبایی ها را خراب میکرد و آن ها را با سیاهی و تاریکی می پوشاند. ولی از درون این تاریکی ، شادی با مهر و زیبایی یشتری میدرخشید و عشق در این شبِ تاریک ، روشنایی عمیق تری داشت و این حرفِ آخر بود و معنای جهان.

 "خواب نی لبک" هرمان هسه

تلویزیون مستندی درباره ی تاریخچه ی ساخت تلسکوپ نشان میدهد. علی با دقت توی چشم هام نگاه میکند و با صدای گرفته و آهسته چیزی میگوید که برای شنیدن اش مجبور میشوم سرم را به طرف او خَم کنم. با لحنی پر از اندوه میگوید :" متاسفم. من واقعاً از اینکه ملحد ها نمیتوانند خداوند رو تجربه کنند متاسفم. در تجربه ی خداوند، بر خلاف تجربه ی طبیعت که قانون هاش بعد از آزمایش به دست می آد، اول باید به قانون ایمان بیاری و بعد اون رو آزمایش کنی. حتی باید بگم هر چه ایمانت به اون قانون نیرومند تر باشه احتمال موفقیت آزمون ها بیش تره. یعنی هر اندازه که به خداوند باور داشته باشی خداوند همون اندازه برای تو وجود داره. هرچه بیشتر به او ایمان بیاری ، وجود و حضور او برای تو بیشتر میشه."

"روی ماه خداوند را ببوس" مصطفی مستور

برای بار اول است هسه میخوانم و بارِ دهم شاید مستور را. هسه خواندن حوصله و تمرکز میخواهد. یعنی وقتی شروع کردم به خواندنش انگار داشتم مقابل یک چیزی که نمیدانم چه بود مقاومت میکردم. حالا نمیدانم اصلا برای چه اسم جناب مستور را آوردم. ولی داشتم مقایسه میکردم "روی ماه خداوند را ببوس"ش را با خوابِ نی لبکِ هسه را. هر دو دارند به دنبال جواب یک سوال میگردند. مستور میخواهد خدا را جست و جو کند و هسه زندگی را. شاید اصلا تناسبی بین آن آلمانی الاصل و این ایرانی الاصل نباشد. ولی حداقلش این است که جواب شاید سوال های ما را هم میدهند. مستور طوری مینویسد که انگار سرنوشتِ همه ی آدم ها همین است. همین که او در داستان هایش مینویسد تا خواننده بخواند و بعدش هم بخواهد خودش را با شخصیت ها مقایسه کند. و به این نتیجه برسد که "این که خودِ من بودم " ! به قولِ هسه هردو در پی دست یابی به رویاهای خود و جهانِ یگانه اند. 

میخواهی در من درنگ کنی . آن گاه که زندگی ام تیره و تاریک است .بیرون ستاره باران است . و همه چیز غرق در نور . تو بر مدارت میچرخی . کانونِ حیات را میشناسی . تو و عشقِ خودت را . به من چون جانی نیک نشان میدهی . در ظلمتم . خبر از ستاره پنهان میدهی . با عشقت هسته ی شیرین حیات را . به یادم می آوری. / عاشقانه های هرمان هسه / 

 بخوانید  / و هم چنین بخوانید 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢۱ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم