داستان‌مان به کجا رسیده بود ؟ دیشب انگار به عالم نبودم. می بینی ، گریه نکرده کور شده ام. لیوان را دیشب آب کردم گذاشتم بالای سرم. صبح خودم حواسم نبود، پایم خورد بهش. آب ریخت روی زمین. چشمانم را ندیدی ؟ گذاشته بودمشان همین جا. دریت کنارِ خودم. حالا نیستند. اگر نزدیکم باشند، دلم قرص تر است. خیلی وقت است پا به پای من می آید. من هم خیلی وقت است با هیچ قصه ای خوابم نمی برد. وقت و بی وقت که کابوس میبینم ، چشمم را که باز میکنم، درست همین جا کنارم نشسته ای و جفت چشمانت صبوری میکنند. به جای من . از من هم بیشتر.

خیلی وقت است که با منی. میبینی و می شنوی ولی ناله نمی کنی. دم نمیزنی . روز به روز ضعیف تر میشوم . همه میگویند بد اوقات شده ام. و بی حوصله.راست می گویند. بعد از آن وقت ها، خیلی چیز ها عوض شده اند. خیلی چیز ها از بین رفته اند. و تو فقط میدانی دردِ مرا. هیچی نمانده. چی هستم که مانده باشم. یک مشت پوست و استخوان. چه توفیر میکند که شب ها کِی خوابم ببرد ؟

امشب، قصه ای برایم بگو. دلم قرار نمیگیرد. چشم هایم، نیستند. گمشان کرده ام. تو بیا و چشم های من باش. صبر کن. کجا بودیم ؟ تا کجای قصه مان را گفته بودی ؟ قصه نه. بیا و پیشم بنشین. درست همین جا کنارم. همین جایی که چشمانم را گم کرده ام. بنشین پایِ حرفِ دلم. این روز ها هراس پیدا کردم. چشم هایم را ندیده ای ؟ هی دلم میخواهد بروم بیرون. بین مردم گم شوم. شب ها هم سرم را ببرم زیرِ لحاف و آنقدر به قولِ خودت اشک بریزم تا خوابم ببرد. چه توفیری میکند کِی خوابم ببرد ؟ راستی تو چشم هایم را ندیده ای ؟

من عادت کردم به این شب ها. به این چشم گم کردن ها. به همین کنجِ خانه نشستن و انتظارت را کشیدن ها . تمامِ دل خوشی های من خلاصه شده است در "تو " . بیا و بنشین و از باغچه ی دلمان بگو. راستی ، دیشب خواب دیدم چشمانم در دستانِ توست. تو هم کنارِ یک باغچه نشسته بودی . ادامه اش را بیا و درِ گوشم بگو. راستی ، چشم هایم را ...

بشنوید (Si Un Jour (Natasha Marsh 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢۳ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم