عشق ،‌مگر حتماً باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن ، عاشق بودن بدهد ؟ گاه عشق گم است؛ اما هست. هست ، چون نیست ! عشق، مگر چیست ؟ آنچه که پیداست ؟ نه ! عشق اگر پیدا باشد ، که دیگر عشق نیست! معرفت است. عشق ، از آن رو هست، که نیست! پیدا نیست و حس می‌شود. می‌شوراند. منقلب می‌کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می‌دارد. می‌چزاند. می‌کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا / گاه، آدم ، خودِ آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو، عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی ! بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده ! شاید ، نخواهی هم. شاید هم، بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی...پیدا و ناپیداست، عشق. گاهی تو را به شوق می جنباند و گاه، به درد در چاهت فرو میکشد / نه کاری بود، نه سفره ای. بی کار سفره نیست و بی سفره، عشق. بی عشق، سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست. خنده و شوخی نیست؛ زبان و دل کهنه می شود، تناس بر لب ها می بندد، روح در چهره و نگاه در چشم ها می خشکد. دست ها در بیکاری فرسوده می شوند و بیل و منگال و دستکاله و علفتراش در پس کندوی خالی ، زیر لایه ی ضخیمی از غبار رخ پنهان می کند

 "جای خالی سلوچمحمود دولت آبادی

میدانم "محمود دولت آبادی" سال هاست که قلم میزند. اینکه من نا خودآگاه با کتاب های او آشنا شدم داستانش برمیگردد به پارسال، درست مثلِ همین روزها. " سلوک" ش را، چون از اسمش خوشم آمده بود، گرفتم و شروع کردم به خواندن. بعد تر دیدم از رسمش هم خوشم آمده. حال "جای خالیِ سلوچ"ش میخواهد جای سلوک‌ش را بگیرد. این روز ها. و این شب ها. خودش نوشته بود روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند. روز و شب دارد. روشنی دارد. تاریکی دارد. کم دارد. بیش دارد. خودش نوشته بود دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده ، تمام میشود. بهار می آید. آری، بهار می آید. بگویم ؟ میخواستم فقط از سلوچ بگویم. از مرگانِ عاشق که دارد مهری آمیخته به رنج را با خود حمل میکند.که در دلش، خاطره ی انس و عادتش به سلوچ ، سلوچی که شاید در سرمای استخوان سوزِ کویر از پا در آمده باشد را می یابد و حال، دارد به دنبالِ همان انس و همان عشق می گردد. حال مرگان کی و کجا رنگ و بروی بهارش را دوباره میبیند، خدای مرگان میداند. اصلاً جان و جوهرِ قلم‌ش شکلِ دیگری ست. اصلاً چنگ می اندازد به دل خواننده و شاید هرگز، این چنگ را از دل بیرون نیاورد

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٦ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم