اینجا دخترکی ، غرق در سکوت است. آوازی برایش بخوانید . آوازی درباره ی دختری که عزیزش از پیش او رفته و حالا غمگین است. برای دختری که مهتابی شده. درست مثل ماهِ شبِ چاهارده. از نوعِ مجنونش... برای دختری که عزیزش آمد و رفت. و دخترک به او خیره شده بود. آمد،مثل نسیم از کنارش رد شد و رفت. دخترک اما رقصش گرفته بود. از ردی که افتاده بود روی دلش و لطافت قدم هایش که پیش و پس ذهنش را پر کرده بود. برایش آواز بخوانید. او لبخند میشود. میدود زیر لبخند های عزیزش تا لبخند هایش را جمع کند. برایش آواز بخوانید. او اشک می شود. می چکد روی زمین، فرش میشود. برایش آواز بخوانید. او می شکفد. او رازقی می شود. اما تو، بیا و از سمت اقاقی های دلش عبور کن. در مسیرِ مو هایش، ناپدید ...برایش آواز بخوانید. تا بخوابد. تا خوابش را ب‌بیند. او خسته است. دخترک غرق در سکوت است. بگویید بیاید شاید لب از لب بگشاید. حرفی بزند. بگویید بیاید شاید بودنش بال شود، برای پروازش. 

من میدانم،میدانم چرا بهانه گیر شده. چرا نق می زند. چرا هی سخت می گیرد. چرا هر روز می افتد به جان ناخون هایش. چرا کمتر می خندد و بیشتر ... آدمِ تنها، سردش میشود. آدم تنها می چاید ! باید یک چیزی باشد گرمش کند. یک آوازی ، یک بیت شعری، دو خط نوشته ای...من میفهمم، آدمِ تنها، سردش میشود. من می ترسم. می ترسم کوله بارم، همان چند تکه کاغذی که برایت نوشته ام، که توش پر است از خونِ دل هایم، خیس شوند . باران می آید. می ترسم نامه هایم، نرسیده به دستت، خیس شوند. پس زود تر بیا. تا لالاییِ غارِ سیاه مرا گول نزده. تا خوابم نبرده، بیا.

می روم، برابرِ نگاهش می نشینم. دمِ باغچه. همان باغچه ای که خودمان درستش کردیم. با دست های خودمان. می نشینم ، کمی برگ یاس می چینم. بعد ترش لبِ حوض ، انگشتم را در آب میچرخانم و صورتش را در موجِ نگاه هایم غرق میکنم. چشم هایم را می بندم. باز میکنم. حوض، موج دارد. موجِ اشک. صدای چکیدشان را اما نمی شنیدم. حتی وقتی گوشم را نزدیک بردم. گوش هایم هم غرق شده بودند، در صدایش. چگونه است که او هنوز نیامده و من خودم را گم کرده ام ؟ ... بگویید اینجا ، دلمان، کویر است. بگویید باران مبارک است 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٩ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم