داشت از این و آن میگفت که یک هو یادِ کودکی هایش افتاد. حرفش را خورد. جوری که دلش ترک ترک بردارد دیگر حرف هایش را نمی شد به هم چسباند. باید کلی فکر میکردی تا از لاب‌لای حرف هایش چند کلمه درست حسابی پیدا میکردی و به هم ربطشان میدادی. انگار کلافِ ذهنم را دور دستش پیچیده بود، هر وقت دلش میخواست کمی از آن را باز میکرد، بعد یک هو میبست. پارک؛ شب؛ مامان؛ خواهرم؛ دعوا؛ خونه ... کلمه هایی بودند که من میشنیدم. یعنی فقط این ها را می توانستم بشنوم. صدای گریه اش نمیگذاشت بفهمم چه میگوید. خواستم آرامَش کنم. خواستم دستِ دلش را بگیرم، کمی صدایش کنم، دستی به سرش بکشم. طفلک انگار داشت جان میداد در خاطره ی آن شب. در آن شبی که من فقط چند کلمه فهمیده بودم ازش. ولی نشد.خواستم داد بزنم ، کمی سنگ دل شوم ، یا مثلاً کمی چروک بیندازم روی پیشانی ام و اخم کنم برای دلش، آن هم جواب نداد. یعنی دلم نیامد. نشستم روبرویش. دستانش را فشردم و خیره شدم به اشک هایش. تنها کاری که میتوانستم بکنم؛ دست هایش را گرفتم...کمی آرام که شد دستم را بردم زیر چانه اش. مقاومت نکرد. صورتش را بالا آورد. چقدر ماه شده بود دخترک. چشمانم که به چشمانش رسید، ناخودآگاه لبخند زدم. گفتم خب. گفت راستش ... 

دخترک هم مثل همه وقتی کوچک بود، کوچکی میکرد خب.طبیعی ست. به قولِ ما آتش میسوزانده، از دیوار بالا میرفته. شیرین زبانی میکرده، حتی تعریف میکرد یک بار وقتی خیلی کوچک بود، دستِ پسر عمه اش را سوزانده و کسی هم به حساب بچه گی اش چیزی به او نگفته. یا مثلاً وقت هایی که از دیوارِ سیمانی پایین میپریده و سر تا پایش کبود از خش های سیمان، یا وقتی بچه های محل را صدا میکرده که از دیوار بالا بیایندو بچسبند به درختِ توت و دست از سرش بر ندارند! یا وقتی که مسابقه ی دوچرخه سواری راه می انداخت تو محل و همه را به جانِ هم می انداخت و همیشه هم خودش برنده بود. که چقدر دست و پایش شکسته بود از همین دوچرخه سواری ها. و و و و ...

اما اصلِ قضیه بر میگردد به مادرش. که آن هم بر می گردد به کمی بی حوصله بودنش. که دخترک نمیدانست به چه بر میگردد آن بی حوصلگی. آن که شده بود بلای جانش و آن خاطره... که یک شب ،که آن شب ، از بی حوصلگیِ مادر ، از بی حوصلگی برای شیطنت های بچه گانه ی دخترک، دستش را میگیرد و میبردش همان پارکِ لعنتی. خوشحالی میکند دخترک. بچه است دیگر. پارک است و بازی هایش. بازی میکند. بازی میکند. بازی میکند. خسته میشود. این طرف و ان طرف دنبالِ مادرش را میگیرد. نبود. هر چه گشته بود، مادرش نبود. گریه نمیکند اما. کمی انطرف تر مادرش روی چمن ها خوابیده بود. میرود بالای سرش. با همان شیرین زبانیِ دخترانه اش میگوید که خسته شده. میخواهد برگردند خانه. مادر اما بلند نمی شود. صدایش میکند. ناز میکند برایش. مادر اما نمیخواهد که بلند شود. نمیخواست دست دخترکش را بگیرد ببرد خانه. میگفت آنقدر سایه از بغلم رد شده بود که وحشت کرده بود. نمیتوانست حرف بزند. مادر حوصله ی بچه را نداشته بود، سپرده بودش به پارک. میخواست مثلاً آدم کند بچه ی خیلی بچه اش را. و این هیچ وقت از ذهنِ دخترک پاک نمیشد. که شده بود کابوس برایش. که هنوز نتوانسته بود برای پدرش تعریف کند آن شب که تو نبودی ...

/ این یک داستان بود. یک داستانِ واقعی. متاسفانه

/ شاید حرفی که میزنید و خودتان هم میفهمید که شاید چینیِ نازکِ دلش را تَرَک داده اید ، نتوان با هزار گل و بلبل هم درست کرد ...

/تیر هم با همه ی تیربودنش گذشت. آخرین حرفی که ماند روی دلم از تیر، دلِ بی صاحبی بود که مهر شد روی پیشانی ام. بگذریم....

/ گفت نمیدانم چرا انتظارِ تو اینقدر طول کشیده که به سر برسد، گفتم آنقدر به من گفت ماه که کمرم تا برداشته. به سر نمی رسم...راستی نماز را باید قیام کرد و خواند. من چه کنم که دایم در رکوعم ؟ ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم