ترنج می کشم و تو را. ترنج میکشم و اطلسی. ترنج کشیدن هم عالمی دارد. میخواهم در ترنج هایم، تو را بکشم. که تو را نقش بزنم. میدانی، نیم ترنج به کارم نمی آید. اصل، همان ترنج است. استاد میگوید در ترنج ها باید بَند بکشی. و روی بند ها گل. و روی بند ها برگ و گل. اما من میخواهم تو را بکشم. که میخواهم رویِ ماهِ تو را بکشم. رویِ گلِ تو را. یادم می آید آن روز که داشت نقش زدن یادم  می داد، با هم دعوا کرده بودیم. مثل همیشه، دعوا سرِ کار های من بود. و اعصاب خوردی اش برای هر دوی مان. یادت هست ؟ آن روز صبحش بدونِ اینکه بگویی رفته بودی آزمایشگاه و کلی خون داده بودی. که وقتی فهمیدم ، بند بندِ بدنم شروع کرد به لرزیدن. آخر روزه بودی. و بعدش هم گفتی که سحری نخورده بودی. و به خاطر همین دستم به بند کشیدن نمی رفت. به نفس کشیدن. به راه رفتن. نمیتوانستم قلم به دست بگیرم. همه ی تمرکزم را گرفته بودی برای خودت. مثلِ همیشه. که تا خوب نباشی ، نمیتوانم قدم از قدم بر دارم. استاد پشت سر هم نقش میزد و من اما، حواسم به تو بود. "ترنج ها را باید پر کنی از بند. آخرِ بند ها را برگ میکشی. اینطوری. جاهایی که برایت دایره کشیدم را گل میکشی ... " یک نیم ترنج برایش کشیدم که سریع یک بند بکشم تا زود تر توقعش را بر طرف کنم تا به تو برسم. کشیدم. با سه بند. با سه برگ. با سه گل. با ... " گل هایت مثلِ دیروز نیست. و برگ هایت. و بندهایت..." من امّا همان موقع فهمیدم که خودم هم، خودِ دیروزی نبودم. شروع کردم شمسه کشیدن. و تو را. شمسه هایم دل‌گیر شده بودند. انگار روی کاغذ له‌شان کرده بودم. شمسه ای که باید قد علم کند لاب‌لای سفیدیِ کاغذ و خودی نشان بدهد، رفته بود پشت ابر. از آن همه ترنج و نیم ترنج و شمسه و... رسیدم به این که، میخواهم ببینمت... و تو آمدی. ترنج و شمسه و اطلسی هم با خودت آوردی. خودت فهمیدی ؟ فهمیدی چطور جان گرفتم ؟ خودت فهمیدی معجزه کرد آغوشت ؟ اصلاً فهمیدی افطارمان را ؟ فهمیدی مستانه مستانه ی نگاهم را، که بندِ نگاهت شده بود ؟ 

بخند. لبخندِ تو، تذهیبِ زندگی من است ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٧ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم