سلام. نامه نوشتن نمی دانم. از آخرین باری که برایتان نوشتم خیلی میگذرد. آری.خیلی.میشود حال و احوال هم را نپرسیم ؟ یا حتی میشود فقط من حالتان را بپرسم ؟و در ادامه اش نگویم اگر از حالِ ما می پرسید ... ؟
می شود بیایی ؟ بیایی  روبرویم بنشینی. تا دست هایم را ستونِ چانه ام کنم.چشم هایم.در امتدادِ چشم هایت...آخر خودتان یادم دادید به نوشتن عادت نکنم.یادتان هست ؟ البته میدانم. کمی هم باید بربار بود.حال که محروم شده ام از دیدنتان.حال که محرومم کرده اند.چاره ای ندارم. پس می نویسم. تا بخوانید دلم را.و اگر شد چند خطی، حتی چند خط سکوتِ عاشقانه از دست خطتان برایم بفرستید ؟ قبول ؟

شب بود.یادتان می آید. یک شب صاف.ماه بود. من بودم. و یک پنجره. یک دستْ پنجره. یادتان می آید؟ که پنجره را گشودم. چقدر نزدیک شد ماه.چقدر نزدیک بود خدا. چقدر بی تابی میکردند برگ ها،درخت ها.وقتی صدایتان شد زمزمه ی شب هایشان.که من هم با آن ها هم مسیر شده بودم.در مسیرِ ماه. آهنگی ملایم داشت. نرم و ملایم.خوشایندِ گوش و دل. وقتی که حرف به حرف، میخواندید و جانِ دلم جان میگرفت. من آن شبِ قدر را ، پناه برده بودم به دست هایتان. کفر بود اگر چیز دیگری میخواستم.من به تماشایتان، قد میکشیدم.تا ماه. تا خدا.کاش من جوهرِ خودنویسِ خدا بودم. تا بعضی شب ها را، هر شب تکرار میکردم برای بنده ام. وقتی حالِ دلش را میدیدم. زبان مان، دل مان بود.چقدر حرف زدیم و کسی حتی یک جمله اش را هم نشنید. چقدر دلم هوای آن شب را میکند، این شب ها.یاد آن شبِ فیروزه ای را.

 شب هایم آقا...دل نازک شده اند. می شکنند. شب هایی را که نبودید، صبح خرده ریزهایش را جمع میکردم.چه پیش آمد که ستاره ها، شب هایم را تنها گذاشتند ؟ چه شد که بعد از آن شب تا صبحِ با هم بودنمان، دیگر لباس های دل تنگی ام را باد نبرد ؟ چه شد که آسمان شب هایم دیگر مهتابی نشدند ؟ چه شد که جنونِ دیوانگی ام را ضریحی نبود نوازش کند ؟ که هر شب، گیسوانم یک تنه مرا می لرزانند، شوقِ دیدنت ؟ چرا دیگر کسی نبود به خنده های لهجه دارم زل بزند ؟ که در آن تاریکی لمس کند دست های یخ زده ام را ؟ که بگوید " آرام باش. من هستم"... ساده بگویم. چرا مجبورم کردند روزگار بگذرانم، بدونِ تو ... دیدید، چه آسان خوابِ ماهی های حوض دلم را بی خواب کردند ؟ پریشان کردند ؟ بی تاب کردند؟ خانه ام. خاموش است خانه ام. و من  با خانه ام هم صدا شده ام. که در سکوت، تو را فریاد میزدیم. ما در خانه مان یک گور کنده ایم. تازگی ها همه برای هم میمیریم ! نه. ببخشید قصد ناراحت کردنتان را نداشتم. ولی آن روز جایتان خالی بود. هم آن روزی که مسافرِ شهرتان بودیم. راستش من خودم را زنده به گور کردم. کمی بی رحمانه بود. ولی زیبا.کمی هم درد کشیدم.جسد، زیر ملافه ی سپید. دیگران در اناقِ کناری، با لباسِ مشکی...

بگذریم. نگاه کن. شاپرکی اینجا نشسته. چشمانم را بستم و انگار عطر تنتان را به بال هایش سنجاق کرده بود. مست شدم آقا. کاش خودتان هم اینجا بودید. الآن در ایوان نشسته ام. در ایوانِ نداشته ی حیاطِ خانه مان. اینجا تا دلتان بخواهد ایوان هست. پر از یک شمعدانی. به تنها چیزی که شک ندارم ، همین یک شمعدانیِ گوشه ایوان است. و آن یک مهتابِ بالای سرم. مهتابِ نداشته ی بالای سرم...اما اینجایی که من شب هایم را صبح میکنم، مهتاب ندارد. کسی آمد و بی رحمانه چنگ انداخت و بردش. مهتاب شب هایم را برد. شب هایش دیگر جان ندارند.این ایوان مهتابش را میخواهد.این شب ها، رام شدن میخواهند. آخر یتیم شده اند. از وقتی ماه شان رفته و دیگر برنگشته...

من منتظرم.تا صدای پایتان را از کوچه بشنوم. در کوچه فقط باد جاری ست.و من نگران،در قاب پنجره ایستاده ام.این شب ها، خدا رو شکر پنهان میشوند هق هق هایم، درغوغای شستنِ ظرف ها.در بلند بلند خواندنِ کتاب ها.خودتان شاهد بودید چطور جان از دست و پاهایم رفت وقتی فراموش کردم نفس کشیدن را.تمام دل خوشی ام ، همان چند شبی ست که ماه، مهمانِ دلم شد.میخواهم بتابد تا دوباره زنده شوم. جان بگیرم. در گوشی برایتان مینویسم، من از روی ماه تان، شرمنده ام کمی.ماه، شب ها را نمی خرد. ش های تاریک را. ماه، دلش نرم است.نازک است. ماه، مرد است. مردانه زنده نگه میدارد شب را...

و در آخر، سپرده ام تا نیایید، گیسوهایم شب را صبح نکنند. تو در خیال منی و من جز با خیالِ خود، با چه کسی دیگر حرف بزنم ؟ حرف بزنم تا قصه ام را برایش بگویم.که بگویم جنسش از غم بزرگی بود که آسمان تاب آن را نداشت. یبا و بنشین و ببین اشک هایم را. تو مرا دلداری بده و من تو را. آهای دل دار من.چقدر خوب است که تو هستی. که تو هنوز هستی. حتی در همین خیالِ دور. پس بیا. زود تر راهت را به سمتِ دلم کج کن. بیا و شب ها بار غم هایم را بگیر، دست بکش روی همه ی غصه هایم.

قربانِ شما.یک مهربان.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٢ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم