اهلش بخوانند. لطفن

این چند روز، دقیقن همین چند روز باید اینقدر لبخند روی لبانم بالا و پایین بپرند که هر کس دید برود و برای آن ها که ندیده اند تعریف کند که بیایید و این دختر را ببینید. غوغا می کند. چشم هایش دیدنی تر شده اند. دست هایش شده اند مثل یک باغچه که انگار با لبخند هایش آب و آفتاب می دهد به ریحان هایش و بعد آن ها را تارف میکند به هم آن هایی که لبخندش را دیده اند و میگوید ببینید. دوباره جان گرفته ام. دوباره باغچه ی دلم پر شده از نعنا هایی که تو کاشته ای و دیگر قرار نیست کسی پژمرده ببیندشان. این چند روز باید همه را دعوت کنم به حوضِ آبیِ همان وسطِ وسطِ وسطِ حیاط. پر که نه، ولی همان دو سه ماهیِ قرمزی که هنوز تاب آورده اند این سرمای نرسیده را، دارند می رقصند انگار. از همان حوض های " یه حبه قند"... که پر شد از سیب و هندوانه. که قبلش لبخند زدند و دوربین رفت سمت سیب ها. اصلش همان لبختد بود. لبخند می زدند. یادتان هست ؟ روی تاب نشسته بود. آنقدر رفت و آمد تا سیب را گرفت. راستی، همیشه دوست داشتم کسی باشد هُلم بدهد. وقتی سوار تاب میشوم...کنار آن حوض کسی باشد که بهانه ی لبخند زدن م باشد. اما هر چه نگاه میکنم هیچ کس را نمی بینم... این روز ها فقط من نشسته ام کنار حوض. خبری از ماهی ها نیست. از آن درخت انار. از آن دست هایی که سیب برایم میچید. خبری از آن فرشی نیست که همیشه پهن میکردم و بعدش با هم چای میخوردیم. با طعم لبانت... 

این روزها که باید بهترین روز های عمرِ من باشد صبح ها خودم را می برم میان جمعیت گم می کنم. شب برمیگردد خانه. اما من را همراهش نیاورده. جایش گذاشته میان همهمه ی جمعیتی که آرزوی دیدنِ این روزهای دخترک را داشتند و هر کدام یک جور تنهایش گذاشتند و حالا دخترک مانده و اینجا و اینجا ... 

+ می گفت لا به لا را دوست دارم. لا به لای حرف ها. لا به لای آدم ها. لا به لای کتاب ها. لا به لای موها. عادت کرده ایم حرف هایمان را لا به لای حرف هایمان بزنیم. مثل من...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٢ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم