. آمد و به آوازش مرا بیدار کرد. حرفش بود که بیدارم نکنند. میخواستند همان طور که چشمانم پر از اشک بسته میشد، لوله ی تفنگشان را روی شقیقه ام بگذارند و کار را تمام کنند. تا تو رانبینم. تا تو مرا یک طوری دیگر از من ببینی. تا بگویند داستانِ عشقِ من و تو را باور نکرده اند و حال باید با همه ی این خاطرات خداحافظی کرد و یک لیوان آب هم رویش ! میخواستند بگویند نه، نگاهِ او نیش نمی زند.غرق نمی کند. دست هایش تا آسمان نمی روند.  نفسش معجزه نمی کند. بودنش هیچ است و این عشقِ تو به او وهم است. بی انصاف ها داشتند تبر میزدند. درختی را که با تمام وجود وابسته اش شده بودم. موهایم در مشت، یک تنه بالا میرفتم‌ش. اما، چشمانش از یادم نمی رفت. آواره شان شده بودم. تا او بود، بهار بود. بی او به باغ نمی رفتم. حتی اگر تمام برگ های خزان هم شکوفه می دادند. هم آغوشیِ هیچ بارانی را نمی خواستم. تا دست هایش در دستانم نبود.میخواستند بلبل را ازمان بگیرند و هم نشین خارمان کنند.

. حالا، من هستم و او. او هست و من. حالا، هر دو تنهاییم.حالا با هم عاشقانه تر سر می کنیم. مثلِ ماه، که بعضی شب ها پنهان میشود تا آلبالوها، عاشقانه تر سر کنند. همین چند روز پیش بود. میلادِ امام‌مان رضا. نامزدی و قرارِ بعدش عیدِ قربان، عقد. هنوز دعوا بود. هنوز نمی توانستیم و نمیخواستیم حرفِ هم را بفهمیم. راضی بودند، فقط به رفتن. رفتنِ من و بعدش خیال میکرند میتوانند زیبا تر زندگی کنند و ادامه دهند. بعضی حرف ها تا عمر داری از خاطرت نمی روند. که مثلن کسی که بیست سال با تو بوده و فکر میکردی یکی که نه تنها قهرمان های زندگی توست برگردد بگوید فقط برو.کمی درد دارد شنیدن این حرف ها و بعضی وقت های دیگر سیرت میکنند از نفس کشیدن. از بودن. از رفتن از آمدن. ولی میتوانی تاب بیاوری. وقتی بدانی کسی هست که برای تمام حرف ها و خستگی ها و عصبانیت هایت گوش شنیدن دارد. تاب میاوری وقتی خودش تمام غم هایش را فراموش میکند و مثل یک "مرد" می نشیند پای حرف ها و درد دل های تو. تا آنقدر داد بزنی و گریه کنی تا آرام شوی. تا با حرف هایش دوباره جان بدهد به جان گرفته شده ات و زنده ات کند. گذشت. نامزدی مان گذشت و داشتیم به عید قران نزدیک میشدیم.لحظه به لحظه . دوباره دعوا. دوباره جنگ. دوباره بحث. دوباره داد زدن و گفتنِ این که دیگر خسته ام کردید. که دیگر برو. فقط برو...

. شروع کردم. به جمع کردن. فقط جمع کردن. وسایلم را. زندگی ام را. بودنم را. خاطراتم را. باید فراموش میکردم. همه چیز را. زندگی را. آنجا را. نفس کشیدن را. پدر گفتن ها و جانم شنیدن ها را. مادر نگفتن ها و جوابِ سلامِ همدیگر ندادن ها را. دعواهای شیرینِ من و جوجه ام را.فراموش میکردم. همه چیز را. دیگر باید فراموش میکردم صبح تا ظهر مادری در خانه نبوده که ناهار داشته باشیم و من مجبور میشدم تا چشم هایم باز می شد زنگ میزدم خانه ی مادربزرگ و او هم مثل همیشه قبل از این که به رویم بزند که میداند خانه مان چه خبر است دعوتم کند خانه شان و کلی زیبا پذیرایی کند و آخرش هم بگوید فردا باز هم منتظرت هستم. همان غذایی را که دوست داری درست میکنم. فقط زود تر بیا تا بیشتر پیش هم باشیم... یکی یکی لباس هایم را تا میکردم و بغض میکردم و بغض... راهِ رفتنی را باید رفت. این را خودشان میگفتند. روز اول گذشت. کسی متوجه نشد ساک های خانه چرا دارند پر میشوند و کمد ها خالی تر. روز دوم خواهرم بود و بغض. گذاشتم بقیه شان را خودشان جمع کنند.خودشان...

. داشت باورشان میشد رفتنم را. کم کم داشت باورشان می شد.کم کم داشت اتاق مرتب می شد. مرتب تر. شبِ آخر، زنگ زد. که نرو. بمان. دعوا ها را فراموش کن. فقط بمان. اگر میخواهی بروی برو. فقط چند روز. بعد زود برگرد. برگرد پیش مان. طاقتِ دوری ات را نداریم. میگفت گذشته را فراموش کن. هر چه بود گذشت...اما نگذشته بود. برای من نگذشته بود. هیچ وقت هم نمی گذشت. آن روز ها دورِ گردنم را گرفته بودند و داشتم خفه ام میشدم. باید می رفتم. اصرار کرد. قبول نکردم. دیگر من مانده بودم و کوله پشتی هایم که هیچ وقت تنهایم نمی گذاشتند. من مانده بودم و تنها یک جاده برای رسیدن تا همه چیز تمام شود. تمام شود. فقط تمام شود... همین روز ها هنوز هم کسی بود که آرامش داشت. که آرام بود. که با تمام مشکلات باز هم آرامم میکرد و گوشِ شنیدن داشت. گوش شنیدن حرف های نابه هنگامم را. که یک روز گفتم برای عقدمان بگو این دختر جشن نمیخواهد. بگو هیچ نمی خواهد. بگو از شما هیچ چیز نمیخواهد. قبول کرد. اما قبول نکرده بود. گفت همه چیزش پای خودم دخترک. نگران نباش. گفتم نمی خواهم. گفت با من. تو فقط بنشین و نگاه کن. گفت نگران نباش.  نمی توانستم قبول کنم کاری که دیگری باید بکند حال او میخواهد بیاید و مردانگی کند و همه را به دوش بکشد. یک تنه...

. راهی شدیم. قبل ترش گفته بودم لازم نیست شما هیچ بکنید. لازم نیست دست به سیاه و سفید بزنید که خدایی نکرده بعد ترها بشود چوب و این سر ما باشد که بشکند ! اگر لطف میکنید فقط تشریف بیاورید مهمانی ای که وظیفه ی شما بوده و حال این کسِ دیگری ست که دارد آبرو داری میکند. نه، "مرد"یست برای خودش. و برای من. مهمان هایشان را دعوت کردند. به صرفِ عقدِ من و آقایِ خاصم. روز عید قربان. خانه ی مادربزرگِ "مرد"م ... خودم را رساندم به آقای خاصم. قبل تر از همه شان. من بودم و جاده ...

. رسیدم. من رسیدم . به هم او که باید میرسیدم، رسیدم. شب بود. تنها یک شب تا صبح بدونِ او باید میگذشت تا همه چیز تمام شود. که صبحش پا شدم. چادرم را سرم کردم. خودم را رساندم کنارش. راست می گفت. همه چیز را آماده کرده بود. اولین چیزی که دیدم دوربینی بود به برق که باید لحظه به لحظه ما در قابش بودیم. همه چیز حاضر بود. یعنی خودش همه چیز را حاضر کرده بود و مانده بود تنها رفتن ، گرفتن و چیدن. باورم نمی شد. یعنی باورش کمی سخت بود. باید آنقدر همه چیز را حاضر می کردند که ما بنشینیم و بخندیم و بگوییم وقتی میگویند وکیلم، چه بگوییم که قشنگ تر باشد ؟... اما این هم قشنگ بود. خیلی قشنگ. که هیچ کس دست به هیچ کاری نزد .و بعد تر این منم که به "مرد"م افتخار کنم... سفره ی عقد را گرفت.چیدند. میوه و شیرینی را. چیدند. عاقد را گفته بود بیاید. آمد. آرایشگاه را وقت گرفته بود. رفتیم. دیگر داشتیم میخندیدیم. دیگر در حرف زدن هایمان باید به هم خیره میشدیم لبخند میزدیم که دیدی، همه چیز تمام شد. دارد همه چیز تمام می شود.فقط کمی مانده بود که بعد از همه ی این یک سال دل تنگی، این یک عمر دوری، من باشم و او. او باشم و من. حالا وقتش رسیده بود که هر دو بگوییم ..." بله" ...

. بله. من عروس شدم. عروسِ دامادم. که یک سال بود با خوبی ها و بدی های من می ساخت. که لحظه به لحظه ی این روز ها را ، این با هم بودن ها را، این خوشی ها را، مدیونِ وجودش هستم...

 

+ داستانکِ روزِ عقدمان ، با همه ی آن اتفاق های شیرین و به یاد ماندنی اش با آن ساعت به ساعتِ رفت و آمد و حرف های زده شده ی شیرین و تلخش، جداست

+ یک تشکر ویژه از دوستِ همیشه خنده رویِ آقای خاصم. حسین آقا. آستین بالا بزنیم و تمام کنیم این روزهای آخرِ مجردی شان را ! اگر خدا بخواهد 

+ آقای خاصم میگوید این پست را با بی انصافی نوشتم .او تنها نوشته و من الآن کنارش نشسته ام. این هم یک نوع بی انصافیِ زیبایی ست !

+ باید بگویم، خدایا شکرت. خیلی بیشتر از هزار بار. یک عمر شاید... اول از همه نوشته بودم به نام آفریننده ی تو. اینجا هم میگویم اول و آخر خودت را بنده ایم. شکر...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٩ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم