من از قبل ترش گفته بودم اگر برنامه ی شهرِ بازی! دارید، لطفن کنسلش کنید.یعنی می شد قسمتِ سومِ برنامه ای که دوستِ جانِ آقای خاص‌م برایمان چیده بود. یکی از همان چند قسمتِ به یادماندنیِ  " داماد سلام" . اما کو گوشِ شنوا ؟ اصولن آدمی از یک موجودِ مرموزی به نامِ کودکِ درون ، لذت می برد ! که تا اسم شهرِ بازی میشنود نا خود آگاه دست و پایش را گم می کند .چشمانش را تنگ میکند. لبخند میزند و آرام در دلش میگوید آخ جون ! حالا میخواهد تازه عروس باشد، یا پدربزرگ ! 

حالا کدام را سفارش بدهیم ؟ من و آقای خاصم ، ثریایی !  بهمن و حامیه اسکندری ! دوست جان هم به گمانم سلطانی . با مدیترانه ای ! هنوز هر کداممان به شامِ آن شب فکر میکنیم ، سیر میشویم ، به سیخ های گاهن یک متری ! ،  بعد از آن همه عکس گرفتن ، دست گردنِ هم انداختن و فیگور های من و اویی گرفتن ، به هم نگاه کردن و لبخند زدن ، شروع کردیم تا تمام‌شان کنیم. اما نمی شد ! تا اینکه دیدیم دستمان گلی شده . گلِ آبی و قرمز. گلِ رُزِ آبی. با یک کادو . با یک حافظ. یک دیوانِ حافظ. یک دیوانِ حافظِ ناب. یک دیوانِ حافظِ نابِ فیروزه ای ، نقره ای. چقدر لذت بخش بود که تند تند سرت را برگردانی رو به فیروزه هایش و تند تند دعا کنی کاش به همین زودی ها تو را بطلبد... که همان جا برایت یک فالِ جانانه بگیرد... که دوستْ جان شروع کرد به فال گرفتن . و ما لذت میبردیم...که من هم برای آقای خاص‌م فال گرفتم. حافظ را قسم دادم به همان قرآن و شاخه نباتش. و همان چیزی آمد که چند روز بود فکرمان را مشغول کرده بود. و خیالمان راحت شد. نفسِ عمیقی کشیدیدم و خندیدیم. شیرین خنیدیم.چشمانش را دیدم و لبخند زدم. با عشق...دیگر نوبتِ شهرِ بازی شده بود ! بعد از اینکه در حیاطِ ساعی هم عکس انداختیم. که داشتیم منجمد میشدیم ! من از قبل ترش گفته بودم که اگر برنامه ی شهر بازی دارید لطفن کنسلش کنید ! یعنی بعد از قسمت اول شام و قسمتِ دوم کادو ، میرسیدیم به قسمتِ شوم ، شهربازی. و همین کودکِ درون باعث شد که یک "جوجه اردک" ! یادگاری بماند برایمان از اولین شهرِ بازیِ من در دیارِ جدیدم. با یک صفحه ی سیبل که هیچ کدام از تیرهایش خطا نرفت ! بعدش به اصرار بهمن و حامیه ، دعوت شدیم به خانه شان، به صرفِ چای. گپ و گفت و لبخند ...و آن شبی هیچ وقت برای هیچ کداممان تمام نمی شود...

+ بهمن ، دوستِ آقای خاص و دوست جان. حامیه همسرِ بهمن. که همین کمی قبل تر از ما عروس و داماد شدند. والسابقون !

+ اگر کودکِ درونِ شما زیادی زنده و هوشیار است ، شهرِ بازی را تنهایی تجربه کنید !

+جای یکی خالی بود. همسرِ دوست جان. دعا کنید زود تربه دنیایش بیاید.

+ از اولین خاطره نویسی های من و آقای خاصم، در " به رنگ چادرم "

+عکس هایمان هم. دراینستاگرام.

+ بشنوید : شب بود. هانیه نیرو

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۳ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم