جنگ داشت هفت ساله می شد. علی بیشتر بچه ها از جمله معاوناش رو فرستاده بود همدان. گفت : "بریم شناسایی تپه ی سبز" متعجب شدیم و گفتیم " به چشم ! " مگه ما مردیم که خود شما میخواین... حرفمان را برید : " این بار خودم میام ! " . چهار نفر بودیم. شبانه که از خط خودی به سمت تپه سبز سرازیر شذیم گفت : " تا حالا این بو رو تو هیچ جبهه ای حس نکردم ! " پرسیدم چه بویی ؟ گفت : " بوی کربلا میاد، کربلا ! " و افتاد جلو تر از ما سه نفر...یک آن ایستاد. شامه اش راپر کرد از هوا. جلو رفتم و پرسیدم چی شده ؟علی آقا جواب داد : " از اینجا عجب بوی خوشی میاد! " کار شناسایی تمام شد. مسیرِ برگشت را می آمیدم که به ما گفت همین جا بایستید . و خودش از ما جدا شد و به نقطه ای رسید که در مسیر رفت به آن بو اشاره کرده بود. همان جا ایستاد. یک گام برداشت. مینِ جهنده ی والمر تا زانویش بالا آمد ...

علی آقا ، علی آقای چیت سازیان ، فرمانده ی بیست و پنج ساله ، برگ های پاییزی سال شصت و شش شاهد رفتنت بودند و هر چه زرد و سرخ و نارنجی را بدرقه ی راهت کردند. و میدانیم تو با برگ های سرخ که رنگ شهادت است ، آشنا تری... که بیست و شش سالِ پیش ، در هم چین روزی ، پر کشیدی ...

+ بخوانید : سرداری که تولد صدام را به عزا تبدیل کرد و همان مردِ مو زردِ چشم آبی ، همان مسیحِ رزم ... و حتمن ببینید

+ آخ که چقدر چهره اش به دلم می نشیند.همان مردِ مو زردِ چشم آبی، همان مسیحِ رزم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٤ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم