فکر میکنم نگاه من به زندگی مشترک وقتی هنوز ازدواج نکرده بودم اینگونه بود که : اگر واقعن هم دیگر را با تمام وجود دوست داشته باشند دیگر هیچ مشکلی ، هیچ مشکلی در زندگی مشترک آنها پیش نخواهد آمد. اصل دوست داشتن هم ناشی از فهمیدن هم دیگر بود. یعنی اگر همدیگر را دوست داشته باشند ، تلاش میکنند که خیلی بهتر از دیگران هم دیگر را بفهمند و با همین فهمیدن هم بود که می توانستند تمام مشکلات و موانع را از سر راه زندگی شان بردارند. خیلی از زن و شوهر ها و حتی زوج های جوان اطراف خودم را که نگاه میکردم تفاهم چندانی با هم نداشتند. یا از سر اجبار ازدواج کرده بودند ( یعنی تا دختر کنکورش را داده بود به اولین خواستگار و از همه مهم تر به خاطر حرف پدر و مادرش و نه به دلخواه خودش ،" بله " را گفته بود ) یا این که دیگر سن‌شان داشت از آن سن مرسوم برای ازدواج می گذشت. خیلی ها هم که اینطور بودند ،دیگر فکر ازدواج را از سرشان بیرون کرده بودند. خیلی وقت ها می ترسیدم که پا به خانه ی آن قدیمی تر ها بگذارم ! دعوا. دعوا. دعوا. همیشه این سوال در ذهنم وول میخورد که جدن چرا با هم ازدواج کردند ؟ به زور ؟ به اجبار؟ مصلحت بزرگ تر ها ؟ چشم و هم چشمی ؟! حرف مردم ؟ ( مثل آفتاب پرست ها ! که در هر کجا رنگ همان جا را می گیرند) ترس از پیر شدن دختر و پسرشان ؟ چند نفر میتوانند با هم به اجبار ازدواج کنند و بروند زیر یک سقف ؟ چند نفر می توانند خود را قربانی نگاه مردم بکنند ؟ آخر یک نظر و دو نظر هم که نیست. به انسانیت انسان باید بر بخورد که از خود اراده ای نداشته باشد و افسار زندگی خود را به این و آن بدهد. تا کی میتوان مردم را راضی نگه داشت ؟ همان مردمی که به خاطر نگاه آن ها ازدواج میکنیم و کمی بعد تر وقتی رفتار هایمان را با هم می بینند ، نیش‌خندی تحویل آدم می دهند و ... چرا بین هیچ کدام از آنها حتی یک خانواده هم نمی دیدم که با وجود اینکه چندین سال از زندگی مشترکشان می گذشت باز هم عاشقانه با هم رفتار کنند ؟ چرا بعد از یکی دو سال که از زندگی شان می گذشته فقط و فقط تنها هدفشان از ادامه دادن بزرگ کردن دسته گل هایشان بوده ؟ طلاق عاطفی ؟ چرا اینقدر زود ؟ هر چقدر هم که با اجبار با یکدیگر ازدواج کرده باشند باز زن و شوهرند. خب مگر اصلش نباید اینطور باشد ؟ مگر نمی دانند آرامشی را که در زندگی مشترک می توانستند به وجود بیاورند در هیچ اجتماعی پیدا نمی کردند ؟ تا آدم شوند ؟! ( توهین نیست. خیلی ها با ازدواج بزرگ می شوند. خیلی ها مسئولیت پذیری را در زندگی مشترک تجربه می کنند )

نمی فهمم. هیچ کدام از این بد اخلاقی ها، دعوا ها ، حرف نزدن ها ، به حرف مردم گوش کردن و خیلی چیز های دیگر را نمی فهمم. تا گفتگو مانده ، تا حرف زدن مانده ، تا وقتی میتوانیم و خدا قدرتش را هم داده که با یکدیگر حرف بزنیم  بحث کنیم ، بتوانیم عاقلانه همدیگر را قانع کنیم - هر چند که سطح فرهنگ ها مختلف باشد - باز هم نمی فهمم چرا بین خانواده ها و مخصوصن قدیمی هایمان دیگر هیچ محبت و عاطفه ای وجود ندارد ؟ آیا هدف زندگی شان را فراموش کرده اند ؟ آیا یادشان رفته که " آرامش " در کنار هم بودن را هیچ جای دیگری نمی توان پیدا کرد ؟ آیا نمی دانستند که نباید کارهایی می کردند که طرف مقابلشان را آزار می داد ؟ آیا نمی توانستند دلسوزی را کنار بگذارند وقتی می فهمند که دیگر نمی توانند به رابطه شان کنار هم ادامه دهند و پایان بدهند رابطه شان را که دیگر کار به اینجا نرسد که کسی مثل من انگشت به دهان در رفتارهایشان با هم بماند ؟ و دقیقن مشکل نفهمیدن من همین جاست که آیا واقعن نمی دانستند یا خودشان را زده بودند به نفهمی ! کاش یکی از همان قدیمی ها می آمد و جواب مرا می داد تا فکر نکنم تمام زندگی ها قرار است یک روزی به اینجا کشیده شود. که بگوید چرا این همه سال را – با نفرت – کنار هم زندگی میکردند ...مگر هم دیگر را دوست نداشتند ؟ حتی شده برای چند روز. چند ساعت. حتی فقط در یک نگاه ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٥ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم